اگر الان نه، پس کی؟ پیامی مهم برای خانم‌ها

اگر الان نه، پس کی؟ پیامی مهم برای خانم‌ها

نوبت شماست. خودتان را به بالاترین اولویت زندگیتان تبدیل کنید.

به این فکر کنید که چند بار تابحال شنیده‌اید کسی بگوید، "کاش می‌توانستم..." یا "خیلی دوست داشتم که...". درواقع، طی چند هفته گذشته، از دهان تعداد بیشماری از دوستانم جملات اینچنینی شنیده‌ام: "کاش وقت برای یاد گرفتن زبان انگلیسی داشتم." "آرزومه به ایتالیا برم." "همیشه دوست داشتم پیانو یاد بگیرم." اما وقتی از آنها می‌پرسم چرا کارهایی که دوست داشته و دارند را انجام نمی‌دهند، همیشه می‌شنوم که: "کی وقتشو داره؟"
ادامه نوشته

جنبه های پنهان ارتباط

جنبه های پنهان ارتباط


ارتباط چیزی فراتر از صحبت کردن و نوشتن است. بیشتر ما نمی دانیم حتی زمانی که صحبت هم نمی کنیم به روش های مختلف در حال برقراری ارتباط با دیگران هستیم. همانگونه که حیوانات اجتماعی دیگر با هم ارتباط برقرار می کنند.

گرچه برای ارتباط با دیگران خیلی مهم هستند، به ندرت در مورد این ارتباط غیر کلامی در مدرسه به ما آموزشی داده می شود. همزمان که در جامعه رشد پیدا می کنیم به صورت غیر رسمی می آموزیم که چگونه از حرکات بدن، نگاه و تغییرات اندک در تن صدا و سایر ابزارهای کمکی ارتباطی برای اصلاح و یا تاکید برآنچه که می گوییم یا انجام می دهیم، استفاده کنیم. ما این روش ها را که در فرهنگ مان وجود دارد با مشاهده دیگران و تقلید از آنها در طی سال ها یاد می گیریم.  
ادامه نوشته

10راه ساده برای ایجاد تغییر در برنامه‌ زندگی

10راه ساده برای ایجاد تغییر در برنامه‌ زندگی

هر فردی در مقطعی از زمان احساس می‌کند که برنامه‌ زندگی او دچار یکنواختی شده است. برای از بین بردن این یکنواختی نیازی به ایجاد تغییرات شگرف در زندگیتان ندارید. معمولاً ایجاد چند تغییر جزئی و کوچک در برنامه روزانه‌تان، روحیه‌تان را از این رو به آن رو می‌کند.  اینجا به 10 راهکار ساده برای ایجاد نیرویی تازه در خود و تقویت شوقتان به زندگی اشاره می‌کنیم.
ادامه نوشته

چگونه فردی اجتماعی و خوش مشرب باشیم؟

چگونه فردی اجتماعی و خوش مشرب باشیم؟

  می توانیم اجتماعی بودن را اینگونه تفسیر کنیم: کسی که در اجتماع و در دید مردم و بیشتر خارج از خانه است. چرا که بسیاری از کسانی که خیلی اجتماعی نیستند وقت خود را بیش از حد معمول در خانه به تنهایی سپری میکنند و این باعث افزایش خجالت و کمرویی آن ها می شود. بنابراین اجتماعی بودن یعنی نشان دادن خودتان به جای مخفی شدن. راهکارهای زیادی وجود دارند که می توانید برای اجتماعی شدن اتخاذ کنید. در ادامه مقاله تعدادی از بهترین آن ها برای کمک به شما ارائه شده است.
ادامه نوشته

تکنیک‌ هایی ساده برای رها شدن از انرژی منفی

تکنیک‌ هایی ساده برای رها شدن از انرژی منفی

تابحال شده گفتگویی با کسی داشته باشید که یک تا دو روز ناراحتتان کرده باشد؟ شاید کسی در زندگیتان باشد، مثل رئیستان یا یکی از اعضای خانواده که این اتفاق با او مدام تکرار می‌شود؟ در مکالمات و اتفاقات انرژی ردوبدل می‌شود و اگر این اتفاق برایتان افتاده باشد احتمالاً انرژی منفی دریافت کرده‌اید. اگر این اتفاق در دفعات مختلف با بعضی آدمها برایتان تکرار شود، این احتمال وجود دارد که آن افراد عادت به صادر کردن انرژی منفی دارند و شما هم نمی‌دانید چطور باید از شر آن انرژی منفی خلاص شوید. مخصوصاً برای آندسته از ما که حساس‌تر هستند رها کردن این انرژی منفی می‌تواند خیلی دشوار باشد
ادامه نوشته

راهکارiهایی برای رهایی از ناراحتی ها و رنج ها

راهکار برای رهایی از ناراحتی ها و رنج ها


ادکارت تاله معتقد است که ما مشکلات را خلق و از آنها حفاظت می کنیم زیرا به ما هویت می بخشند. این جمله روشن میکند که چرا ما اغلب به رنج هایمان خیلی بیشتر از قدرت تاثیرگذاریشان اهمیت می دهیم.

ما اشتباهات گذشته را بارها و بارها در ذهن مان مرور می کنیم و به حس خجالت و پشیمانی اجازه می دهیم که بر اعمال ما در زمان حال تاثیر بگذارند. به نگرانی و ناامیدی در مورد آینده می چسبیم گویی که این کار به ما قدرت می دهد. ما استرس را در ذهن و جسم مان نگه می داریم که این کار باعث ایجاد مشکلات جدی برای سلامتی مان می شود و این تنش ها را به عنوان یک چیز عادی می پذیریم.

ادامه نوشته

۳۶۵ گام بلند موفقیت

هیچ چیز در زندگی معنی خاصی ندارد مگر آن معنی که ما بدان می بخشیم. یکی از اعجازهای انسان بودن، قدرت ما در بخشیدن معانی نیرو بخش یا ویران کننده به هر اتفاق است.

Greader موفقیت

برخی افراد رنج کشیده چنین تصمیم می گیرند: ” به خاطر این اتفاق بد گذشته، دیگر هرگز احساس عشق یا کمال نخواهم کرد. ” اما کسانی نیز هستند که تحولی عظیم از خود نشان می دهند و باور دارند که می توان معنای قدرتمندتری را پدید آورد: ” به خاطر این که با من ناعادلانه برخورد شد، نسبت به احتیاجات سایرین معقولانه تر برخورد می کنم. ” و یا اینکه : ” به دلیل از دست دادن کودکم، سعی می کنم دنیا را برای بچه ها به فضایی بهتر تبدیل کنم. ”

همه ی ما بدون در نظر داشتن این که چه چیزی اتفاق می افتد، این گنجایش را داریم که معانی قدرتمندی را خلق کنیم. پس با آفریدن معنایی تازه برای تجربه ای قدیمی، زندگی خود را دگرگون سازید.

برگرفته از: کتاب ۳۶۵ گام بلند موفقیت – آنتونی رابینز – انتشارات دویار

۳۶۵ گام بلند موفقیت

هر گاه اتفاقی برایتان رخ می دهد، مغزتان دو سوال می پرسد: ” آیا این اتفاق به معنای رنج است یا شادی؟ ” ” من به عنوان مغز چه باید بکنم تا از رنج پرهیز و شادی را جذب کنم؟ ”

Greader موفقیت


پاسخ به این سوالات به اصل تعمیم بستگی دارد – یعنی باورهایی که در ذهن خود ساخته اید که چه چیزی شما را به سوی رنج و چه چیزی به سوی شادی می کشاند. در عین حال که چنین میان برهایی ما را به انجام امور ترغیب می کنند، می توانند زندگی مان را نیز محدود سازند. برای مثال برخی از مردم به طور کلی بر این باورند که بی کفایت و نالایق هستند چون قادر به پیگیری و انجام کاری نمی باشند و متاسفانه همین تعمیم دادن ها می تواند تبدیل به پیشگویی های واقعی شود.

درباره ی یک سرس خصایص محدود کننده که برای خود و دیگران ایجاد کرده اید فکر کنید. آیا واقعا می توانید برای آن ها دلایل منطقی ارائه دهید؟ چه موارد استثنایی وجود دارد؟ آیا ممکن است که تعمیم دادن شما خیلی کلی باشد؟

برگرفته از: کتاب ۳۶۵ گام بلند موفقیت – آنتونی رابینز – انتشارات دو یار

آغاز سال نو آغازی دوباره

آرزو دارم سالی که پیش رو داری

 آغاز

 روزهایی باشد که آرزو داری


در آغاز سال جدید
, صفحه تازه ای از زندگیمون رقم می خوره. درست مثل اینکه یه دفتر سفید با سیصد و خورده ای صفحه به دستمون می دن تا هرچی می خوایم
 روش بنویسیم.



 

پس اگر :

قلبت شکسته

دوست خوبم بهت تبریک می گم تو بزرگ شدی . راهی که خیلی ها تا 50 سالگی طی نکردن، تو همین الان بهش رسیدی. ازش استفاده کن. بزرگترین درس زندگی رو گرفتی اونو برای خودت نگهدار.

 

بیکاری

الان هزاران هزار فرصت پیش روته و می تونی انتخاب کنی که فردات رو چطور بسازی. فرصتی که خیلی ها آرزوشونه داشتن یا حداقل به عقب برمی گشتن تا مسیر زندگیشون رو تغییر بدن.

 

همسرت مزخرفه

وای خدای من! اصلا غر نزن. اگرچه بیشتر از همه خودت مقصر این اوضاعی اما این یه فرصته. خیلی از آدمای موفق جهان همسران مزخرفی داشتن که وقتی به پیروزی رسیدن یکی از دلایل موفقیتشون رو غر غرای همسرشون می دونن.

باور نداری زندگی نامه ارسطو، مولانا، پروین اعتصامی و.... رو یه ورق بزن.

 

تنهایی

توی همه دنیا خیلی از آدم ها هستن که برای اینکه یک ساعت تنها و در آرامش باشن حاضرن خیلی هزینه کنن. به قول دکتر شریعتی "همیشه روح محتاج لحظه هایی است که در آن هیچ کس نباشد."

 

بی پولی

این بهترین فرصته که مزه شیرین پولدار شدن رو بچشی. تا عطشی نباشه سیراب شدن معنایی پیدا نمی کنه . یه ذره بیشتر فکر کن.

 

تعطیلاتت بیخودی داشتی

اگر عید بهت خوش نگذشته و روزای شادی رو پشت سر نگذاشتی بهت مژده میدم چندین روز پیش روته که می تونه بهترین روزای عمرت باشه.

خوب آخه "بعد هر سختی آسانیست"

 

دلت پر از خشم و حسرته

عزیزم تبریک می گم این یعنی انرژی توی تو ذخیره شده که می تونی باهاش کوه ها رو جابجا کنی فقط باید از قدرت خشم استفاده کنی و به جای این که توی ذهنت برای خودت و دیگران دادگاه به پا کنی و مقصر رو شایسته تنبیه اعلام کنی این انرژی بی نهایت را صرف تغییر اوضاع کن. گذشته برنمی گرده اما فردا پیش روته مهربان.

 

عزیزت از دستت رفته

خسران و از دست دادن همیشه سخته اما خودت خوب می دونی که همه ما تنها میایم و تنها هم میریم. خدا رو شکر که این حقیقت تلخ رو وقتی فهمیدی که هنوز فرصت داری پس تا می شه برای فردات اندوخته جمع کن.

تو الان موظفی به جای دو نفر  شاد باشی ، لبخند بزنی و زندگی کنی.

 

چهار فصل یه نشانه است برای همه ما برای اینکه بدونیم هیچ چیزی همیشگی نیست و خدا هر روز می تونه معجزه کنه شاید امروز روز تو باشه و شاید فردا...

اینکه کسی تمام شب رو تا صبح گریه می کنه بعد یک دوش آب سرد می گیره که تو اولین روز کاریش چشماش ورم نداشته باشه و بعد صبح روز بعد برای تو از امید و آینده می گه یعنی اینکه معجزه همین جاست توی قلب ما.

دستهات رو روی زانوهات بزن که خدا اندازه توان هر کدوم از ما بهمون سختی و مصیبت می ده. تو از پسش بر می یای
 

زندگی رو سخت نگیرید...

نقش تصویرهای ذهنی در زندگی

هرفکرخوب، کلمه و عبارت دلنشین و هراحساس و عمل نیک و محبت‌آمیز، همه محمل و هدایت‌کننده وضعیت فعلی و جهت‌گیری "بودن" شما به سوی افق‌ها وچشم‌اندازهای جدید و تازه است

به عبارتی، همه تصویرسازی‌های ذهنی شما برای ایجاد ارتباط با خود و دیگران به صور مختلف؛ ابراز احساسات و کلیه ارتباطات میان‌فردی و اجتماعی، در واقع نقش‌هایی است که خودتان آگاهانه و یا ناخودآگاه برقالی شفاف وجودتان به تصویرمی‌کشید.

پس اگرامروز این گل‌ها پلاسیده، بی‌آب و رنگ و آویزانند و همه چیز بوی تکرار و کهنگی و درماندگی می‌دهد و خلاصه بدجوری یخ زده‌اید...تردید نکنید که خود نقش اول را دارید.

مراقب باشید که سریع باید یخ‌شکن‌های مناسب پیدا کنید چرا که این یخ‌ها ازنوع معمولی‌اش نیستند که به خودی خود آب شوند، باید راه‌ها و وسایلی برای ذوب‌کردنش تدارک دیده باشید که بهرحال قابل دسترسی باشند و تازه، نه تنها خودشان آب نمی‌شوند؛ بلکه با گذشت زمان، هرچه محکم‌تر شده و شکستن و ذوب‌کردن آنها سخت‌ترمی‌شود.

واقعیت این است همان قدرکه شما به رفتار و گفتارخوب و دلنشین روی می‌آورید و بیشتر بر دیدن زیبایی‌ها و لطافت‌های انسانی تاکید دارید و تحرک و پویایی‌تان را بالاتر می‌برید؛ زندگی و دنیای جدیدی در برابر شما ظاهر می‌شود که سرشاراز راه‌های متنوع برای رشد و حرکت به سوی افق‌هایی‌است که شاید قبلا غیرقابل دسترسی به نظرمی‌رسید.

می‌دانید هیچ محدودیتی برای افزایش تحرک شما نیست، زیرا هیچ محدودیتی برای آنکه شما بتوانید افکارخوب را دنبال کنید و یا با کلمات و عبارت‌های دلنشین و محبت‌آمیز صحبت کنید، وجود ندارد.

این نوع نگاه و رفتارباعث می‌شود که نه تنها بتوانید زندگی خودتان را دگرگون کنید بلکه قادرخواهید بود بررشد و پویایی زندگی دیگران نیز تاثیرجدی و قابل توجه داشته باشید.

انرژی تحرک مثبت شما، مانند سنگی که وقتی داخل آبی انداخته می‌شود و موج ایجاد می‌کند؛ سیاره ما و هرموجود زنده‌ای که درحال زندگی برروی آن است را تحت تاثیرقرارمی‌دهد. به عبارتی، هرچقدر شما به افق‌های بلندتری دست یابید، درواقع دنیایی را حرکت داده و با خودتان بالا خواهید کشید.

بنابراین نقش تصویرسازی‌های ذهنی خود را که منجربه رفتارو بیان متفاوت می‌شوند؛ جدی بگیرید تا رویدادهای زندگی آن گونه که علاقه‌مندید رخ نشان دهند.

داستان من فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی "

اگر تن به چاقوی جراح می سپردم و در عین حال الگو ی ذهنی مسبب سرطان را پاک

نمی کردم این مرض دیگر باز نمیگشت .اگر سرطان یا هر بیماری دیگری باز گردد به

اعتقاد من به این معنا نیست که انها کاملا کلکش را نکنده اندبلکه به این معناست که

بیمار به هیچ گونه دگرگونی ذهنی نپرداخته است و خود بیماردیگر بار احتمالا همان

مرض را در ناحیه ی دیگری از تن خود می افریند .

همچنین معتقدر بودم اگر می توانستم ان الگوی ذهنی را که این سرطان را افریده پاک

کنم حتی نیاز به جراحی نداشتم .پس زمان خواستم .

وقتی به پزشکان گفتم که پول جراحی را ندارم انها با اکراه به من سه ماه فرصت دادند.

بی درنگ مسئولیت شفای خود را به عهده گرفتم . هرچه برای کمک به فرایند شفای

خودم می توانستم بیابم خواندم.

به چند مغازه ی مخصوص خوراک های طبیعی ویژه ی تندرستی رفتم و هر کتابی که

درباره ی سرطان داشتند خریدم . به کتابخانه رفتم و بیشتر بررسی کردم .از بازتاب

شناسی کف پا Footreflexology و درمان روده Colon therapy که برای خود سودمند

می دانستم یاری گرفتم . گویی دقیقا به سوی افراد درست هدایت می شدم .پس از

مطالعه درباره ی بازتاب شناسی کف پا جویای یافتن درمانگر متخصص ان شدم . به

هنگام شرکت در یک سخنرانی با وجود اینکه معمولا در ردیف جلو می نشینم اینبار

مجبور شدم ردیف اخر بنشینم . دقیقه ای نگذشت که اقایی امد کنارم نشست .


حدس بزنید او کی بود ؟ درمانگر متخصص بازتاب شناسی کف پا که برای دیداری از

دیارش به این شهر امده بود . به مدت دو ماه هفته ای سه روز نزد من امد و کمکی بزرگ بود .

همچنین می دانستم که باید خود را بیشتر از گذشته دوست بدارم.

در کودکی محبت چندانی نگرفته بودم و هیچکس کاری نکرده بود تا بتوانم درباره ی خود

احساسی نیکو داشته باشم . من نیز گرایش های انها را پذیرفته بودم و مداوم درصدد

سرزنش و انتقاد از خود بودم . در واقع طبیعت ثانویم شده بود .

کارم در کلیسا به من فهمانده بود که دوست داشتن و تایید خود نه تنها اشکالی ندارد

حتی لازم و اساسی است با این حال انرا به تعویق می انداختم .

مانند رژِیمی که قرار است همیشه از فردا شروع شود .اما دیگر نمی توانستم انرا به

تعویق بیاندازم .نخست برایم دشوار بود که جلوی اینه بایستم و بگو یم : " لوئیز دوستت

دارم . واقعا دوستت دارم " هرچند بر اثر پافشاری و پشتکار در چند رویداد زندگی دریافتم

که به یمن کار با اینه وسایر تمرین ها اکنون دیگر مانند گذشته خود را سرزنش نمی

کنم . این نشانه ی پیشرفت بود .

می دانستم باید الگو های نفرت و انزجاری را که از کودکی همراه خود داشته بودم را پاک

کنم . رها کردن سرزنش برایم جنبه ای حیاتی داشت .

اری !کودکی دشوار اکنده از سو استفاده های جسمی و جنسی و ذهنی داشتم اما این

به سالیان پیش مربوط بود و نمی توانست بهانه ای باشد برای رفتاری که اکنون با خودم

دارم . من به علت عدم عفو و بخشایش داشتم تنم را با رشد و پیشرفت سرطان می

خوردم .

زمانی رسیده بود که از روی داد ها فرا می رفتم و اغاز به فهم این نکته می کردم که

تجربه ها چگونه می توانست مردمانی بیافریند

که با یک کودک چنان رفتار می کردند .

به یاری یک درمانگر خوب همه ی گذشته ها را باز گو کردم .خشم فرو خفته را با کوبیدن

بالش ها و فریاد های از ته دل رها کردم .این کار سبب شد احساس کنم پاک تر شده ام .

انگاه شروع کردم به گرد اوری تکه هایی از داستان هایی که پدر و مادرم درباره ی کودکی

خود به من گفته بودند . توانستم دور نمای بزرگتری از زندگیشان را ببینم . چون فهم من

افزایش یافت از دیدگاه انسانی بالغ نسبت به درد انها احساس شفقت و دلسوزی کردم

و سرزنشم اندک اندک از بین رفت .

وانگهی دست یاری به سوی یک متخصص تغذیه دراز کردم تا تنم را از سموم غذا های

اشغالی که در طول سال ها خورده بودم پاک کند. اموختم که خوراک نادرست و بی

فایده مسموم کننده است و بدنی مسموم می افریند . اندیشهی فاسد نیز ذهن را

مسموم می کنند . رژیم غذایی بسیار سختی به من دادند که درواقع جز سبزیجات تازه

چیزدیگری نبود . جتی ماه نخست هفته ای سه بار تنقیه با اب روده ی بزرگم را شستشو می دادند .

به هر حال جراحی نکردم و با پالایش کامل ذهنی و جسمی شش ماه پس از تشخیص

سرطان توانستم رای پزشکی را که خودم پیشاپیش از ان مطلع بودم در این باره بدست

اورم که دیگر کوچکترین ذره ای از سرطان دربدنم نیست ! winvarzeshi

اکنون از تجربه ی شخصی خود می دانستم اگر مشتاق به عوض کردن شیوه ی تفکر و

اعتقاد و عمل خود باشیم بیماری می تواند شفا پیدا کند .

گاه انچه مصیبتی بزرگ به نظر میرسد به عظیم ترین خیر و صلاح زندگیمان بدل می شود .

از این تجربه چه بسیار اموختم . به شیوه ای تازه قدر زندگی را دانستم .نگریستن به

انچه به راستی برایم مهم بودرا اغاز کردم . سرانجام تصمیم گرفتم شهربی درخت

نیویورک و هوای خفه ی انرا ترک کنم بعضی از مراجعانم اصرار داشتند که اگر انها را ترک

کنم " می میرند " و من به انها اطمینان خاطر دادم که سالی دو بار بر می گردم تا

پیشرفتشان را کنترل کنم . وانگهی تلفن که هست .پس کارو بارم را تعطیل کردم و سر

فرصت با قطار روانه ی کالیفرنیا شدم و تصمیم گرفتم کار م را در لوس انجلس اغاز کنم .




hادامه ی داستان را بعدا بخوانید Big Grin
راستی بازم نظراتتون رو در پیام خصوصی به من منتقل کنید
دوست دارم احساس کنم روی افراد تاثیر می ذاره dokhtar

داستان من فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی "

هرچند سالها پیش در کالیفرنیا به دنیا امده بودم جز مادر وخواهرم که هردو به فاصله ی

یک ساعت در حومه زندگی می کردند هیچکس را نمی شناختم. ما هرگز خانواده ای

نزدیک یا گشوده نبودیم. با این حال وقتی فهمیدم مادرم چند سال است که نابیناست و

هیچ کس این زحمت را به خود نداده که مرا مطلع کند در حیرتی نا خوشایند فرو رفتم .

خواهرم " پر مشغله تر " از این بود که بتواند مر اببیند . پس اورا به حال خود گذاشتم و

به سر وسامان دادن به زندگی تازه ام پرداختم .

کتاب کوچکم" شفای تن " در های بسیاری را به رویم گشود . به هرگونه جلسه ای که

به نهضت عصر نوین مربوط می شد می رفتم وخودرا معرفی می کردم و هر گاه مناسب

می دانستم یک نسخه ی کوچک از کتابم را تقدیم می کردم .در شش ماه نخست

مکررا به ساحل می رفتم .

می دانستم چون در کار غرق شوم کمتر فرصت اینگونه تفریحات را خواهم داشت

مراجعانم نیز اندک اندک از راه رسیدند . از من می خواستند انیجا و انجا سخنرانی کنم

و چون لس انجلس با اغوش باز مرا بخ خود پذیرفت دیگر چیز ها نیز خود به خود درست

شد.

چند سال نگذشت مه توانستم ب خانه ای زیبا و دلپذیر نقل مکان کنم .

شیوه ی تازه ی زندگی ام در لوس انجلس در قیاس با شیوه ای که با ان بار امده بودم

نمایانگر جهشی عظیم در هشیاری و اگاهی بود .

به راستی که همه چیز نرم و هموار پیش می رفت . زندگی مان چه سریع می تواند از

بیخ و بن دگرگون شود.

شبی خواهرم به من تلفن کرد . نخستین تلفن بعد از دو سال . به من گفت مادرمان که

اکنون نود ساله بود نا بینا و تقریبا ناشنوا شده و زمین خورده و پا و پشتش شکسته

است . مادرم در یک لحظه از زنی نیرومند و مستقل به کودکی درمانده و دردمند بدل

شده بود .

مادرم پشتش را و دیوار مرموز پیرامون خواهرم را شکست .

سر انجام همه ی ما ارتباط با یکدیگر را اغاز کردیم .دریافتم خواهرم نیز پشت دردی

جدی دارد که نمی گذارد درست بنشیند و راه برود . او در سکوت درد می کشید و

هرچند بی اشتها و کم غذا بود شوهرش ازبیمار ی او خبر نداشت .

مادرم پس از یک ماه بستری شدن دربیمارستان توانست به خانه برود اما دیگر قادر نبود

از خود مراقبت کند . از اینرو نزد من امد .

هرچند به فرایند زندگی اعتماد داشتم ابدا نمی دانستم چگونه می توانم از پس این کار

بر بیایم . پس به خدا گفتم : " باشد من از او مراقبت میکنم اما تو باید هم برایم کمک

بفرستی و هم پولش را ! "

به راستی برنامه ی سازگاری برای هر دوی ما بود .مادرم شنبه به خانه امد . جمعه ای

که از راه می رسید می بایست به مدت چهار روز به سانفرانسیسکو می رفتم .نمی

توانستم او را تنها بگذارم و ضمنا مجبور بودم که بروم . گفتم : " خدایا تو ترتیب این کار را

بده . من باید پیش از رفتن ادم مناسب را برای این کمک بیابم . "

پنج شنبه ادمی بی نظیر " ظاهر شد " و به خانه ما امد تا اوضاع را برای من و مادرم سر

و سامان دهد . این رویداد تاکید یکی از اعتقادات اساسی ام بود : " هرچه دانستنش

برایم لازم باشد بر من اشکار می شود . و هرچه نیاز داشته باشم به ترتیب درست

الهی در اختیارم قرار می گیرد . "

در یافتم دیگر بار زمان یاد گیری درس هایم فرا رسیده است . این فرصت به من داده

شده بود تا بسیاری از ناپاکی های دوران کودکی ام را پاک کنم .

وقتی بچه بودم مادرم نتوانسته بود از من حمایت کند . اما اکنون من می توانستم و از
او مراقبت می کردم .میان مادر و خواهرم ماجرایی تازه اغاز شد .

دست یاری دادن به خواهرم برای کمکی که از من خواسته بود نیز هماورد جویی تازه ای

بود .در یافتم هنگامی که سالها پیش مادرم را نجات دادم ................................
.........................................................................................................

داستان من فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی "

در بهار منجمی تاکید کرده بود که در پاییز رویدادی کوچک زندگی ام را عوض می کند:
این رویداد انقدر کوچک بود
که تا ماه ها بعد متوجه اش نشدم ......




کاملا تصادفی به یکی از جلسات کلیسا ی علوم دینی نیویورک رفتم . از

انجا که پیامشان برایم کاملا تازگی داشت ندایی در درونم گفت : " توجه کن " من نیز توجه کردم .

علاقه ام به مد و زیبایی روز به روز کاهش می یافت .

تا کی می توانستم مراقب دور کمر و شکل ابروانم باشم؟ از دختری که دبیرستان را رها کرده بود

و عادت به اموختن نداشت به دانشجویی حریص بدل شده بودم که تا می توانست درباره ی

مابعد الطبیعه و شفا می خواند .

کلیسای علوم دینی خانه ی تازه ام شده بود .هرچند بیشتر زندگی ام به شیوه ی معمول می

گذشت مسیر تازه ی مطالعه ام بیشتر وقتم را پر می کرد. رویداد بعدی که به خاطر می اورم این

است که سه سال بعد شایستگی احراز مقام درمانگر مجاز کلیسا را داشتم .( وسط

کلامشون ...بابا واقعا زن باهوشی بوده .به هر کاری دست زده طلا شده ..بله.ادامه داستان ...)در

امتحانش نیز قبول شدم و کارم به عنوان مشاور کلیسا اغاز شد.البته این مربوط به سالها پیش

است .

اغازی کوچک بود.

در این مدت تمرین مراقبه ی ماورایی را شروع کردم. کلیسایم تا سال بعد برنامه ی اموزشی

کشیشی نداشت . پس تصمیم گرفتم کار ویژه ای برای خودم بکنم . به مدت شش ماه به

دانشگاه بین المللی ماهاریشی در فیرفیلد در ایالت ایوا رفتم.

در ان زمان این بهترین امکان برای من بود. در سال اول هر دوشنبه صبح موضوعی تاز ه را اغاز می

کردیم . چیز هایی که تنها در باره شان شنیده بودم مانند زیست شناسی و شیمی و حتی

نظریه ی نسبیت. هر شنبه امتحان داشتیم .من مسن ترین شاگرد دانشکده بودم و به هر لحظه

اش عشق می ورزیدم .ابدا اجازه ی سیگار و مشروب یا استفاده ی مواد مخدر نداشتیم . روزی

چهار بار مراقبه می کردیم.روزی که دانشکده را ترک کردم احساس می کردم از دود سیگار فضای

فرودگاه بیهوش بر روی زمین خواهم افتاد

به محض بازگشت به نیویورک زندگیم را از سر گرفتم.چندی نگذشت که وارد برنامه ی اموزشی

کشیشی کلیسا شدم . در کلیسا و امور اجتماعی ان بسیار فعال شدم . سخنرانی در جلسات

ظهرانه و دیدن مراجعان کلیسا را اغاز کردم . بسیار سریع این کار به شغلی تمام وقت بدل شد .

ثمره ی کارم به صورت تهیه ی کتاب " شفای تن " متجلی شد (بخشی از کتاب شفای زندگی )

نخست بر ان بودم که از علل مابعد الطبیعی که سبب بیماری های جسمی می شد فهرستی

تهیه کنم .اما سر انجام کتابی کوچک شد . ان گاه سخنرانی و سفر و اداره ی کلاس های کوچک

را اغاز کردم .

و یک روز تشخیص دادند که سرطان دارم.

با در نظر گرفتن سابقه ام .: تجاوز در پنج سالگی و یک کودکی داغان چه جای تعجب که سرطان

را در ناحیه ی تناسلی خودم افریدم !

مانند هرکس دیگری که تازه به او گفته اند سرطان دارد دچار عذابی الیم شدم . با این حال به

علت تجربه ی کارم با مراجعان می دانستم که شفای ذهنی موثر است و اکنون این فرصت به من

داده شده بود تا انرا به خود اثبات کنم .هرچه باشد نویسنده ی الگو های ذهنی بودم و

می دانستم سرطان مرض نفرت و انزجاری ژرف است که برای مدتی دراز در دل نگاه داشته شده

و اخر سر تن را خورده است .

نپذیرفته بودم که مشتاقانه هرچه خشم و انزجار از" انهای " دوران کودکیم را از بین ببرم و رها

کنم . فرصت اتلاف وقت نداشتم . می بایست کاری بزرگ را به انجام می رساندم.

واژه ی علاج ناپذیر که مردمانی بیشمار را وحشتزده می کند از دیدگاه من تنها یعنی اینکه این

وضع خاص را نمی توان با وسایل بیرونی مداوا کرد . برای یافتن ان باید به درون برویم . اگر برای

خلاص شدن از شر سرطان خود را به چاقوی جراح می سپردم و ان الگوی ذهنی را که انرا افریده

بود پاک نی کردم پزشک ها انقدر لوئیز را می بریدند تا لوئیزی بر جای نماند . از این فکر خوشم

نیامد .......
........


ادامه ی داستان تا بعد

داستان من فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی "

توجه کنید که این داستان زندگی زنی است که امروزه یکی از بلند اوازه ترین رهبران

روانشناسی نهضت عصر نوین است.
.



پانزده ساله که شدم دیگر نتوانستم سو استفاده ی جنسی را تاب بیاورم و از خانه و مدرسه فرار کردم

ادامه ی داستان





کاری که به عنوان پیش خدمت در رستورا ن پیدا کردم خیلی اسانتر از کاری در حیاط

خانه به نظر میرسید.من تشنه ی عشق و محبت با کمترین حس احترام نسبت به خود

مشتاقانه تنم را در اختیار هرکس که به نظرم مهربان می امد می گذاشتم . درست روز

بعد از تولد شانزده سالگیم دختری به دنیا اوردم . احساس می کردم نگاه داشتنش

محال است ولی توانستم برای او خانه ای خوب و پر محبت پیدا کنم . زن و شوهری بی

فرزند یافتم که در ارزوی بچه می سوختند. چهاماه اخر حاملگی را در خانه ی انها گذراندم

و روزی که به بیمارستان رفتم بچه با نام خانوادگی انها به دنیا امد .

البته در چنین شرایطی نمی توانستم هرگز از مادر شدن شاد باشم و تنها ثمره اش

احساس از دست دادن وشرم و گناه بود. می بایست هرچه زودتر از شر این دوران خجلت

بار خلاص می شدم. تنها چیزی که به خاطر میاورم انگشتان بزرگ پای او بود که به طرز

عجیبی به انگشتان خودم می مانست اگر روزی ببینمش حتما او را از انگشتانپایش

خواهم شناخت . بچه پنج روزه بود که ترکش کردم .

فورا به خانه برگشتم و به مادرم که همچنان به زندگی قربانی وار ادامه میداد گفتم : "

راه بیفت . دیگر لازم نیست به این وضع ادامه بدهی . من تو را با خود می برم. " اون یز با

من امد و خواهر ده ساله ام را که همیشه عزیز دردانه ی پدر بود تنها گذاشت تا با پدرش

بماند.

پس از انکه به مادرم کمک کردم به عنوان مستخدم در هتلی کوچک کار پیدا کند و

اپارتمانی برایش دست و پا کردم تا بتواند در ان ازاد باشد و احساس راحتی کند حس

کردم همه ی تعهداتم را به انجام رسانده ام . با دختری که دوستم بود رفتم یک ماه در

شیکاگو بمانم اما سی سال ماندم و برنگشتم .

در ان روز ها به علت خشونتی که در کودکی تجربه کرده بودم و احساس بی ارزشی که

در من ایجاد شده بود مردانی به زندگی ام راه می یافتند که با من بد رفتاری می کردند و

اغلب کتکم میزدند . می توانستم مابقی زندگی ام را صرف سرزنش مردان کنم و

احتمالا هنوز نیز همان تجربه ها را داشته باشم. هرچند تدریجا به علت تجربه های

ناشی از تمرین ها و اندیشه های مثبت احترامم نسبت به خود افزایش یافت و انگونه

مردان زندگی ام را ترک کردندانها دیگر با الگوی کهنه ام که ناخوداگاه خویشتن را سزاوار

سو استفاده می دیدم جور در نمی امدند . من رفتار انها را ملامت نمی کنم زیرا اگر"

الگوی من "چیز دیگری می بود من ان مردان را به خود جذب نمی کردم.اکنون مردی که از

زنان سواستفاده می کند حتی نمی تواند بداند که زنده ام . الگوهایم دیگر چنین تجربه

ای را به سوی خود نمی کشاند.

پس از چند سال کار های سطح پایین در شیکاگو به نیویورک رفتم و خوش اقبالی اوردم

و مانکن شدم . حتی مانکنی برای طراحان بزرگ نیز نتوانست به حس احترام نسبت به

خودم چندان کمکی بکند.تنها سبب شد نسبت به خودم عیب جو تر بشوم .

نمی توانستم خود را زیبا بدانم.

سالها در شغل مانکنی کار کردم . با مردی انگلیسی و محترم و تحصیلکرده که بسیار

نازنین و دوست داشتنی بود اشنا شدم و با او ازدواج کردم و دور دنیا را با هم گشتیم . با

خانواده ی سلطنتی ملاقات کردیم . حتی در کاخ سفید شام خوردیم . با اینکه مانکن

بودم و بهترین همسر را داشتم احترامم نسبت به خود همچنان اندک بود تا سال ها بعد

که کار درونی را اغاز کردم.

یک روز پس از چهارده سال زندگی زناشویی شوهرم گفت که قصد دارد با زنی دیگر

ازدواج کند . ان هم درست زمانی که داشتم معتقد می شدم این امکان هست که چیز

های خوب دوام بیاورند. اری در هم شکستم اما زمان میگذرد. من نیز زنده ماندم . می

توانستم احساس کنم که زندگی ام در حال دگرگونی است. در بهار منجمی تاکید کرده

بود که در پاییز رویدادی کوچک زندگی ام را عوض می کند:

این رویداد انقدر کوچک بود

که تا ماه ها بعد متوجه اش نشدم ......
.....
.....


منتظر بقیه داستان باشیدcheshmak
منو از نظرات خودتون در پیام خصوصی بی بهره نذاریدfriends

داستان من فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی " همه ی ما یگانه ایم "

داستان من
فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی
" همه ی ما یگانه ایم "

" ایا می توانید درباره ی کودکی خود مختصرا برایم صحبت کنید ؟ "


این را از مراجعانی بسیار خواسته ام. نیازی نیست همه ی جزییات را بشنوم. میخواهم الگویی

کلی به دست اورم تا بدانم از کجا امده اند.اگر اکنون مشکلاتی دارند الگوهایی که این مشکلات را

افریده اند مدت ها پیش اغاز شده اند.


دختر بچه ای هیجده ماهه بودم که پدر و مادرم از هم جدا شدند . این خاطره

چندان دردناک نیست . خاطره ی وحشتناک ازانجا شروع شد که مادرم به عنوان خدمتکاری

شبانه روزی تصمیم گرفت کار کند و مرا در پانسیون گذاشت . ماجرا چنین است که من سه هفته

بی وقفه می گریستم . مراقبانم از پس گریه هام بر نمیامدند . مادرم مجبور شد مرا از شبانه

روزی دراورد و ترتیبی دیگر بدهد اینکه او چگونه توانست یک تنه هم پدر باشد و هم مادر امروز

تحسین و اعجاب مرا برمی انگیزد .ان روز ها تنها چیزی که می فهمیدم این بود که همه ی توجه و

مهر و محبتی را که نثارم میشد از دست داده بودم .


هرگز نفهمیدم که مادرم ناپدریم ام را دوست داشت یا ازدواج کرد تا برای ما

خانه و کاشانه ای بسازد .درهرصورت کار درستی نبود.این مرد در اروپا و به شیوه ای بسیار

المانی و خشن بزرگ شده بود و جز جانور خویی راه دیگری برای اداره ی خانواده نیاموخته بود .

مادرم خواهرم را باردار شد . در سال 1930 گرفتار تورم و کسادی عمومی بازار شدیم و خود را در

خانه ای خشونت بار یافتیم. در این هنگام پنج ساله بودم .


برای افزایش چاشنی داستان باید بگویم که در همین زمان بود که پیرمردی

کریه المنظر که همسایه ی ما بود به من تجاوز کرد. معاینه ی پزشک را به روشنی به یاد

میاورم .همچنین دادگاهی را که ستاره اول و شاهدش بودم . مرد به پانزده سال زندان محکوم

شد و یکریز به من می گفتند " تقصیر خودت بود " از اینرو سال های سال را در این ترس

گذراندم که اگر از زندان ازاد شود به سراغم میاید و از اینکه اینقدر وحشتناک بوده ام که او را به

زندان انداخته ام پدرم را در می اورد .
بیشتر کودکی ام به تحمل سو

استفاده های جسمی و جنسی و تقلا و مشقت گذشت . تصویری که از خود داشتم چنان حقیر

بود که هیچ کارم اسان پیش نمی رفت. این الگو را در دنیای برون نیز اشکار می کردم.


در کلاس چهارم رویدادی پیش امد که نمایانگر گویای زندگی ان روز های من

است .روزی در مدرسه جشنی بر پا بودو میبایست چند کیک میان ما تقسیم می شد.جز من

بیشتر بچه های این مدرسه از خانواده های مرفه طبقه ی متوسط بودند. من لباسی فقیرانه ب

تن داشتم و با موهایی که به شکلی کوتاه شده بود که انگار کاسه ای را روی سرم برگردانده

بودند و کفش های سیاه نوک برگشته و بوی سی رخامی که مجبور بودم هر رزو برای دفع انگل

بخورم .ما هیچوقت کیک نمی خوردیم.استطاعتش را نداشتیم . پیرزن همسایه ای داشتیم که

هفته ای ده سنت به من میداد ویک دلار برای تولدم و یک دلار برای کریسمس . ده سنت صرف

کمک به بودجه ی خانواده می شد و یک دلار صرف خرید لباس سالانه ام از حراجی .


بله ان روز در مدرسه جشنی داشتیم و انقدر کیک زیا د بود که وقتی داشتند انرا

می بریدند بعضی از بچه هایی که تقریبا هر روز کیک می خوردند دو سه تکه گرفتند . عاقبت که

معلم جلوی من ایستاد و البته من اخرین نفر بودم حتی یک تکه کیک هم نمانده بود.

اکنون میبینم " اعتقاد راسخم " به اینکه استحقاق هیچ چیز را نداشتم مرا در اخر خط قرار داده

بود و بی کیک گذاشت .

پانزده ساله که شدم دیگر نتوانستم سو استفاده ی جنسی را تاب بیاورم و از خانه و مدرسه فرار

کردم....................
...............

ادامه ی داستان تا بعد