« خداوند از انسان چه می خواهد؟!...»

« خداوند از انسان چه می خواهد؟!...»

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود.

در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد

نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!!

داستان من فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی "

اگر تن به چاقوی جراح می سپردم و در عین حال الگو ی ذهنی مسبب سرطان را پاک

نمی کردم این مرض دیگر باز نمیگشت .اگر سرطان یا هر بیماری دیگری باز گردد به

اعتقاد من به این معنا نیست که انها کاملا کلکش را نکنده اندبلکه به این معناست که

بیمار به هیچ گونه دگرگونی ذهنی نپرداخته است و خود بیماردیگر بار احتمالا همان

مرض را در ناحیه ی دیگری از تن خود می افریند .

همچنین معتقدر بودم اگر می توانستم ان الگوی ذهنی را که این سرطان را افریده پاک

کنم حتی نیاز به جراحی نداشتم .پس زمان خواستم .

وقتی به پزشکان گفتم که پول جراحی را ندارم انها با اکراه به من سه ماه فرصت دادند.

بی درنگ مسئولیت شفای خود را به عهده گرفتم . هرچه برای کمک به فرایند شفای

خودم می توانستم بیابم خواندم.

به چند مغازه ی مخصوص خوراک های طبیعی ویژه ی تندرستی رفتم و هر کتابی که

درباره ی سرطان داشتند خریدم . به کتابخانه رفتم و بیشتر بررسی کردم .از بازتاب

شناسی کف پا Footreflexology و درمان روده Colon therapy که برای خود سودمند

می دانستم یاری گرفتم . گویی دقیقا به سوی افراد درست هدایت می شدم .پس از

مطالعه درباره ی بازتاب شناسی کف پا جویای یافتن درمانگر متخصص ان شدم . به

هنگام شرکت در یک سخنرانی با وجود اینکه معمولا در ردیف جلو می نشینم اینبار

مجبور شدم ردیف اخر بنشینم . دقیقه ای نگذشت که اقایی امد کنارم نشست .


حدس بزنید او کی بود ؟ درمانگر متخصص بازتاب شناسی کف پا که برای دیداری از

دیارش به این شهر امده بود . به مدت دو ماه هفته ای سه روز نزد من امد و کمکی بزرگ بود .

همچنین می دانستم که باید خود را بیشتر از گذشته دوست بدارم.

در کودکی محبت چندانی نگرفته بودم و هیچکس کاری نکرده بود تا بتوانم درباره ی خود

احساسی نیکو داشته باشم . من نیز گرایش های انها را پذیرفته بودم و مداوم درصدد

سرزنش و انتقاد از خود بودم . در واقع طبیعت ثانویم شده بود .

کارم در کلیسا به من فهمانده بود که دوست داشتن و تایید خود نه تنها اشکالی ندارد

حتی لازم و اساسی است با این حال انرا به تعویق می انداختم .

مانند رژِیمی که قرار است همیشه از فردا شروع شود .اما دیگر نمی توانستم انرا به

تعویق بیاندازم .نخست برایم دشوار بود که جلوی اینه بایستم و بگو یم : " لوئیز دوستت

دارم . واقعا دوستت دارم " هرچند بر اثر پافشاری و پشتکار در چند رویداد زندگی دریافتم

که به یمن کار با اینه وسایر تمرین ها اکنون دیگر مانند گذشته خود را سرزنش نمی

کنم . این نشانه ی پیشرفت بود .

می دانستم باید الگو های نفرت و انزجاری را که از کودکی همراه خود داشته بودم را پاک

کنم . رها کردن سرزنش برایم جنبه ای حیاتی داشت .

اری !کودکی دشوار اکنده از سو استفاده های جسمی و جنسی و ذهنی داشتم اما این

به سالیان پیش مربوط بود و نمی توانست بهانه ای باشد برای رفتاری که اکنون با خودم

دارم . من به علت عدم عفو و بخشایش داشتم تنم را با رشد و پیشرفت سرطان می

خوردم .

زمانی رسیده بود که از روی داد ها فرا می رفتم و اغاز به فهم این نکته می کردم که

تجربه ها چگونه می توانست مردمانی بیافریند

که با یک کودک چنان رفتار می کردند .

به یاری یک درمانگر خوب همه ی گذشته ها را باز گو کردم .خشم فرو خفته را با کوبیدن

بالش ها و فریاد های از ته دل رها کردم .این کار سبب شد احساس کنم پاک تر شده ام .

انگاه شروع کردم به گرد اوری تکه هایی از داستان هایی که پدر و مادرم درباره ی کودکی

خود به من گفته بودند . توانستم دور نمای بزرگتری از زندگیشان را ببینم . چون فهم من

افزایش یافت از دیدگاه انسانی بالغ نسبت به درد انها احساس شفقت و دلسوزی کردم

و سرزنشم اندک اندک از بین رفت .

وانگهی دست یاری به سوی یک متخصص تغذیه دراز کردم تا تنم را از سموم غذا های

اشغالی که در طول سال ها خورده بودم پاک کند. اموختم که خوراک نادرست و بی

فایده مسموم کننده است و بدنی مسموم می افریند . اندیشهی فاسد نیز ذهن را

مسموم می کنند . رژیم غذایی بسیار سختی به من دادند که درواقع جز سبزیجات تازه

چیزدیگری نبود . جتی ماه نخست هفته ای سه بار تنقیه با اب روده ی بزرگم را شستشو می دادند .

به هر حال جراحی نکردم و با پالایش کامل ذهنی و جسمی شش ماه پس از تشخیص

سرطان توانستم رای پزشکی را که خودم پیشاپیش از ان مطلع بودم در این باره بدست

اورم که دیگر کوچکترین ذره ای از سرطان دربدنم نیست ! winvarzeshi

اکنون از تجربه ی شخصی خود می دانستم اگر مشتاق به عوض کردن شیوه ی تفکر و

اعتقاد و عمل خود باشیم بیماری می تواند شفا پیدا کند .

گاه انچه مصیبتی بزرگ به نظر میرسد به عظیم ترین خیر و صلاح زندگیمان بدل می شود .

از این تجربه چه بسیار اموختم . به شیوه ای تازه قدر زندگی را دانستم .نگریستن به

انچه به راستی برایم مهم بودرا اغاز کردم . سرانجام تصمیم گرفتم شهربی درخت

نیویورک و هوای خفه ی انرا ترک کنم بعضی از مراجعانم اصرار داشتند که اگر انها را ترک

کنم " می میرند " و من به انها اطمینان خاطر دادم که سالی دو بار بر می گردم تا

پیشرفتشان را کنترل کنم . وانگهی تلفن که هست .پس کارو بارم را تعطیل کردم و سر

فرصت با قطار روانه ی کالیفرنیا شدم و تصمیم گرفتم کار م را در لوس انجلس اغاز کنم .




hادامه ی داستان را بعدا بخوانید Big Grin
راستی بازم نظراتتون رو در پیام خصوصی به من منتقل کنید
دوست دارم احساس کنم روی افراد تاثیر می ذاره dokhtar

داستان من فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی "

هرچند سالها پیش در کالیفرنیا به دنیا امده بودم جز مادر وخواهرم که هردو به فاصله ی

یک ساعت در حومه زندگی می کردند هیچکس را نمی شناختم. ما هرگز خانواده ای

نزدیک یا گشوده نبودیم. با این حال وقتی فهمیدم مادرم چند سال است که نابیناست و

هیچ کس این زحمت را به خود نداده که مرا مطلع کند در حیرتی نا خوشایند فرو رفتم .

خواهرم " پر مشغله تر " از این بود که بتواند مر اببیند . پس اورا به حال خود گذاشتم و

به سر وسامان دادن به زندگی تازه ام پرداختم .

کتاب کوچکم" شفای تن " در های بسیاری را به رویم گشود . به هرگونه جلسه ای که

به نهضت عصر نوین مربوط می شد می رفتم وخودرا معرفی می کردم و هر گاه مناسب

می دانستم یک نسخه ی کوچک از کتابم را تقدیم می کردم .در شش ماه نخست

مکررا به ساحل می رفتم .

می دانستم چون در کار غرق شوم کمتر فرصت اینگونه تفریحات را خواهم داشت

مراجعانم نیز اندک اندک از راه رسیدند . از من می خواستند انیجا و انجا سخنرانی کنم

و چون لس انجلس با اغوش باز مرا بخ خود پذیرفت دیگر چیز ها نیز خود به خود درست

شد.

چند سال نگذشت مه توانستم ب خانه ای زیبا و دلپذیر نقل مکان کنم .

شیوه ی تازه ی زندگی ام در لوس انجلس در قیاس با شیوه ای که با ان بار امده بودم

نمایانگر جهشی عظیم در هشیاری و اگاهی بود .

به راستی که همه چیز نرم و هموار پیش می رفت . زندگی مان چه سریع می تواند از

بیخ و بن دگرگون شود.

شبی خواهرم به من تلفن کرد . نخستین تلفن بعد از دو سال . به من گفت مادرمان که

اکنون نود ساله بود نا بینا و تقریبا ناشنوا شده و زمین خورده و پا و پشتش شکسته

است . مادرم در یک لحظه از زنی نیرومند و مستقل به کودکی درمانده و دردمند بدل

شده بود .

مادرم پشتش را و دیوار مرموز پیرامون خواهرم را شکست .

سر انجام همه ی ما ارتباط با یکدیگر را اغاز کردیم .دریافتم خواهرم نیز پشت دردی

جدی دارد که نمی گذارد درست بنشیند و راه برود . او در سکوت درد می کشید و

هرچند بی اشتها و کم غذا بود شوهرش ازبیمار ی او خبر نداشت .

مادرم پس از یک ماه بستری شدن دربیمارستان توانست به خانه برود اما دیگر قادر نبود

از خود مراقبت کند . از اینرو نزد من امد .

هرچند به فرایند زندگی اعتماد داشتم ابدا نمی دانستم چگونه می توانم از پس این کار

بر بیایم . پس به خدا گفتم : " باشد من از او مراقبت میکنم اما تو باید هم برایم کمک

بفرستی و هم پولش را ! "

به راستی برنامه ی سازگاری برای هر دوی ما بود .مادرم شنبه به خانه امد . جمعه ای

که از راه می رسید می بایست به مدت چهار روز به سانفرانسیسکو می رفتم .نمی

توانستم او را تنها بگذارم و ضمنا مجبور بودم که بروم . گفتم : " خدایا تو ترتیب این کار را

بده . من باید پیش از رفتن ادم مناسب را برای این کمک بیابم . "

پنج شنبه ادمی بی نظیر " ظاهر شد " و به خانه ما امد تا اوضاع را برای من و مادرم سر

و سامان دهد . این رویداد تاکید یکی از اعتقادات اساسی ام بود : " هرچه دانستنش

برایم لازم باشد بر من اشکار می شود . و هرچه نیاز داشته باشم به ترتیب درست

الهی در اختیارم قرار می گیرد . "

در یافتم دیگر بار زمان یاد گیری درس هایم فرا رسیده است . این فرصت به من داده

شده بود تا بسیاری از ناپاکی های دوران کودکی ام را پاک کنم .

وقتی بچه بودم مادرم نتوانسته بود از من حمایت کند . اما اکنون من می توانستم و از
او مراقبت می کردم .میان مادر و خواهرم ماجرایی تازه اغاز شد .

دست یاری دادن به خواهرم برای کمکی که از من خواسته بود نیز هماورد جویی تازه ای

بود .در یافتم هنگامی که سالها پیش مادرم را نجات دادم ................................
.........................................................................................................

داستان من فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی "

در بهار منجمی تاکید کرده بود که در پاییز رویدادی کوچک زندگی ام را عوض می کند:
این رویداد انقدر کوچک بود
که تا ماه ها بعد متوجه اش نشدم ......




کاملا تصادفی به یکی از جلسات کلیسا ی علوم دینی نیویورک رفتم . از

انجا که پیامشان برایم کاملا تازگی داشت ندایی در درونم گفت : " توجه کن " من نیز توجه کردم .

علاقه ام به مد و زیبایی روز به روز کاهش می یافت .

تا کی می توانستم مراقب دور کمر و شکل ابروانم باشم؟ از دختری که دبیرستان را رها کرده بود

و عادت به اموختن نداشت به دانشجویی حریص بدل شده بودم که تا می توانست درباره ی

مابعد الطبیعه و شفا می خواند .

کلیسای علوم دینی خانه ی تازه ام شده بود .هرچند بیشتر زندگی ام به شیوه ی معمول می

گذشت مسیر تازه ی مطالعه ام بیشتر وقتم را پر می کرد. رویداد بعدی که به خاطر می اورم این

است که سه سال بعد شایستگی احراز مقام درمانگر مجاز کلیسا را داشتم .( وسط

کلامشون ...بابا واقعا زن باهوشی بوده .به هر کاری دست زده طلا شده ..بله.ادامه داستان ...)در

امتحانش نیز قبول شدم و کارم به عنوان مشاور کلیسا اغاز شد.البته این مربوط به سالها پیش

است .

اغازی کوچک بود.

در این مدت تمرین مراقبه ی ماورایی را شروع کردم. کلیسایم تا سال بعد برنامه ی اموزشی

کشیشی نداشت . پس تصمیم گرفتم کار ویژه ای برای خودم بکنم . به مدت شش ماه به

دانشگاه بین المللی ماهاریشی در فیرفیلد در ایالت ایوا رفتم.

در ان زمان این بهترین امکان برای من بود. در سال اول هر دوشنبه صبح موضوعی تاز ه را اغاز می

کردیم . چیز هایی که تنها در باره شان شنیده بودم مانند زیست شناسی و شیمی و حتی

نظریه ی نسبیت. هر شنبه امتحان داشتیم .من مسن ترین شاگرد دانشکده بودم و به هر لحظه

اش عشق می ورزیدم .ابدا اجازه ی سیگار و مشروب یا استفاده ی مواد مخدر نداشتیم . روزی

چهار بار مراقبه می کردیم.روزی که دانشکده را ترک کردم احساس می کردم از دود سیگار فضای

فرودگاه بیهوش بر روی زمین خواهم افتاد

به محض بازگشت به نیویورک زندگیم را از سر گرفتم.چندی نگذشت که وارد برنامه ی اموزشی

کشیشی کلیسا شدم . در کلیسا و امور اجتماعی ان بسیار فعال شدم . سخنرانی در جلسات

ظهرانه و دیدن مراجعان کلیسا را اغاز کردم . بسیار سریع این کار به شغلی تمام وقت بدل شد .

ثمره ی کارم به صورت تهیه ی کتاب " شفای تن " متجلی شد (بخشی از کتاب شفای زندگی )

نخست بر ان بودم که از علل مابعد الطبیعی که سبب بیماری های جسمی می شد فهرستی

تهیه کنم .اما سر انجام کتابی کوچک شد . ان گاه سخنرانی و سفر و اداره ی کلاس های کوچک

را اغاز کردم .

و یک روز تشخیص دادند که سرطان دارم.

با در نظر گرفتن سابقه ام .: تجاوز در پنج سالگی و یک کودکی داغان چه جای تعجب که سرطان

را در ناحیه ی تناسلی خودم افریدم !

مانند هرکس دیگری که تازه به او گفته اند سرطان دارد دچار عذابی الیم شدم . با این حال به

علت تجربه ی کارم با مراجعان می دانستم که شفای ذهنی موثر است و اکنون این فرصت به من

داده شده بود تا انرا به خود اثبات کنم .هرچه باشد نویسنده ی الگو های ذهنی بودم و

می دانستم سرطان مرض نفرت و انزجاری ژرف است که برای مدتی دراز در دل نگاه داشته شده

و اخر سر تن را خورده است .

نپذیرفته بودم که مشتاقانه هرچه خشم و انزجار از" انهای " دوران کودکیم را از بین ببرم و رها

کنم . فرصت اتلاف وقت نداشتم . می بایست کاری بزرگ را به انجام می رساندم.

واژه ی علاج ناپذیر که مردمانی بیشمار را وحشتزده می کند از دیدگاه من تنها یعنی اینکه این

وضع خاص را نمی توان با وسایل بیرونی مداوا کرد . برای یافتن ان باید به درون برویم . اگر برای

خلاص شدن از شر سرطان خود را به چاقوی جراح می سپردم و ان الگوی ذهنی را که انرا افریده

بود پاک نی کردم پزشک ها انقدر لوئیز را می بریدند تا لوئیزی بر جای نماند . از این فکر خوشم

نیامد .......
........


ادامه ی داستان تا بعد

داستان من فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی " همه ی ما یگانه ایم "

داستان من
فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی
" همه ی ما یگانه ایم "

" ایا می توانید درباره ی کودکی خود مختصرا برایم صحبت کنید ؟ "


این را از مراجعانی بسیار خواسته ام. نیازی نیست همه ی جزییات را بشنوم. میخواهم الگویی

کلی به دست اورم تا بدانم از کجا امده اند.اگر اکنون مشکلاتی دارند الگوهایی که این مشکلات را

افریده اند مدت ها پیش اغاز شده اند.


دختر بچه ای هیجده ماهه بودم که پدر و مادرم از هم جدا شدند . این خاطره

چندان دردناک نیست . خاطره ی وحشتناک ازانجا شروع شد که مادرم به عنوان خدمتکاری

شبانه روزی تصمیم گرفت کار کند و مرا در پانسیون گذاشت . ماجرا چنین است که من سه هفته

بی وقفه می گریستم . مراقبانم از پس گریه هام بر نمیامدند . مادرم مجبور شد مرا از شبانه

روزی دراورد و ترتیبی دیگر بدهد اینکه او چگونه توانست یک تنه هم پدر باشد و هم مادر امروز

تحسین و اعجاب مرا برمی انگیزد .ان روز ها تنها چیزی که می فهمیدم این بود که همه ی توجه و

مهر و محبتی را که نثارم میشد از دست داده بودم .


هرگز نفهمیدم که مادرم ناپدریم ام را دوست داشت یا ازدواج کرد تا برای ما

خانه و کاشانه ای بسازد .درهرصورت کار درستی نبود.این مرد در اروپا و به شیوه ای بسیار

المانی و خشن بزرگ شده بود و جز جانور خویی راه دیگری برای اداره ی خانواده نیاموخته بود .

مادرم خواهرم را باردار شد . در سال 1930 گرفتار تورم و کسادی عمومی بازار شدیم و خود را در

خانه ای خشونت بار یافتیم. در این هنگام پنج ساله بودم .


برای افزایش چاشنی داستان باید بگویم که در همین زمان بود که پیرمردی

کریه المنظر که همسایه ی ما بود به من تجاوز کرد. معاینه ی پزشک را به روشنی به یاد

میاورم .همچنین دادگاهی را که ستاره اول و شاهدش بودم . مرد به پانزده سال زندان محکوم

شد و یکریز به من می گفتند " تقصیر خودت بود " از اینرو سال های سال را در این ترس

گذراندم که اگر از زندان ازاد شود به سراغم میاید و از اینکه اینقدر وحشتناک بوده ام که او را به

زندان انداخته ام پدرم را در می اورد .
بیشتر کودکی ام به تحمل سو

استفاده های جسمی و جنسی و تقلا و مشقت گذشت . تصویری که از خود داشتم چنان حقیر

بود که هیچ کارم اسان پیش نمی رفت. این الگو را در دنیای برون نیز اشکار می کردم.


در کلاس چهارم رویدادی پیش امد که نمایانگر گویای زندگی ان روز های من

است .روزی در مدرسه جشنی بر پا بودو میبایست چند کیک میان ما تقسیم می شد.جز من

بیشتر بچه های این مدرسه از خانواده های مرفه طبقه ی متوسط بودند. من لباسی فقیرانه ب

تن داشتم و با موهایی که به شکلی کوتاه شده بود که انگار کاسه ای را روی سرم برگردانده

بودند و کفش های سیاه نوک برگشته و بوی سی رخامی که مجبور بودم هر رزو برای دفع انگل

بخورم .ما هیچوقت کیک نمی خوردیم.استطاعتش را نداشتیم . پیرزن همسایه ای داشتیم که

هفته ای ده سنت به من میداد ویک دلار برای تولدم و یک دلار برای کریسمس . ده سنت صرف

کمک به بودجه ی خانواده می شد و یک دلار صرف خرید لباس سالانه ام از حراجی .


بله ان روز در مدرسه جشنی داشتیم و انقدر کیک زیا د بود که وقتی داشتند انرا

می بریدند بعضی از بچه هایی که تقریبا هر روز کیک می خوردند دو سه تکه گرفتند . عاقبت که

معلم جلوی من ایستاد و البته من اخرین نفر بودم حتی یک تکه کیک هم نمانده بود.

اکنون میبینم " اعتقاد راسخم " به اینکه استحقاق هیچ چیز را نداشتم مرا در اخر خط قرار داده

بود و بی کیک گذاشت .

پانزده ساله که شدم دیگر نتوانستم سو استفاده ی جنسی را تاب بیاورم و از خانه و مدرسه فرار

کردم....................
...............

ادامه ی داستان تا بعد


خاصیت انسان ها

آدم‌های بزرگ عظمت دیگران را می‌بینند؛ آدم‌های متوسط به دنبال عظمت خود هستند و آدم‌های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می‌بینند.

 آدم‌های بزرگ درباره ایده‌ها سخن می‌گویند؛ آدم‌های متوسط درباره چیزها سخن می‌گویند و آدم‌های کوچک پشت سر دیگران سخن می‌گویند.

آدم‌های بزرگ درد دیگران را دارند؛ آدم‌های متوسط درد خودشان را دارند و آدم‌های کوچک بی‌دردند.

آدم‌های بزرگ عظمت دیگران را می‌بینند؛ آدم‌های متوسط به دنبال عظمت خود هستند و آدم‌های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می‌بینند.

آدم‌های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند؛ آدم‌های متوسط به دنبال کسب دانش هستند و آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند.

آدم‌های بزرگ به دنبال طرح پرسش‌های بی‌پاسخ هستند؛ آدم‌های متوسط پرسش‌هایی می‌پرسند که پاسخ دارد و آدم‌های کوچک می‌پندارند پاسخ همه پرسش‌ها را می‌دانند.

آدم‌های بزرگ به دنبال خلق مساله هستند؛ آدم‌های متوسط به دنبال حل مساله هستند و آدم‌های کوچک مساله ندارند.

آدم‌های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی‌گزینند؛ آدم‌های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می‌دهند و آدم‌های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می‌گیرند.

چرا از بدبختی و شکست دیگران خوشحال می‌شویم؟

چرا از بدبختی و شکست دیگران خوشحال می‌شویم؟

فقط موفقیت کافی نیست؛ بقیه باید شکست بخورند. -- گور وایدال (Gore Vidal)

کینه‌توزی و بدخواهی مثل بازی پوکر یا تنیس می‌ماند؛ مطمئناً با کسی که آشکارا از شما پایین‌تر باشد بازی نمی‌کنید. -- هیلد اشپیل (Hilde Spiel)

حس خوشنودی از بدبختی و شکست دیگران از نظر اخلاقی شرورانه است. معمولاً از حسادت که ازجمله گناهان است، غیرقابل‌قبول‌تر به شمار می‌رود. خوشحال شدن از بیچارگی دیگران از نظر اخلاقی ناپسندتر از این است که از شادی و خوشبختی دیگران ناراحت شوید. داشتن حس حسادت از ویژگی‌های انسان است اما لذت بردن از بدبختی دیگران خصیصه‌ای شیطانی است. لذت بردن از بدبختی دیگران یکی از بدترین خصوصیات طبیعت انسان است زیرا بسیار به ظلم و ستمگری نزدیک است. وقتی این احساس بهتر درک شود، طبیعی‌تر و قابل قبول‌تر خواهد شد.

در توصیف لذت از بدبختی دیگران دو ویژگی قابل بحث و اعتراض نیستند: خوشنودی ما و بدبختی دیگران. این خصوصیات توصیف‌کننده تضاد و تعارضی شدید بین ارزیابی مثبت ما از موقعیت و ارزیابی منفی ما از فرد دیگر است. این تعارض نشاندهنده وجود یک دغدغه مقایسه‌ای و گاهی رقابتی است. یکی از دلایل اصلی خوشنود شدن از بدبختی فردی دیگر این است که بدبختی آن فرد ممکن است به نفع ما باشد؛ مثلاً ممکن است برتری ما را شدت دهد.

کافی نیست که خوشنودی از بدبختی دیگران را با خوشنودی خود و بدبختی دیگران تعریف کنیم. سه ویژگی دیگر نیز در این زمینه درگیر هستند: الف) آن فرد شایسته آن بدبختی است، ب) آن بدبختی نسبتاً ناچیز است، و ج) ما نقشی در بدبخت شدن آن فرد نداریم.

الف) یکی از ویژگی‌های اصلی خوشنودی از بدبختی دیگران این باور است که آن فرد لایق آن بدبختی است. مثلاً وقتی در ترافیکی سنگین گرفتار شده ایم، آیا درست است که وقتی راننده‌ای از سمت راست از ما سبقت گرفته و از ما عبور کند و جلوتر افسر راهنمایی‌رانندگی او را جریمه می‌کند خوشحال شویم؟ این باور که آن فرد مستحق آن بدشانسی بوده است، نشاندهنده این تصور ماست که عدالت اجرا شده است و باعث می‌شود در موقعیتی که لازم است ناراحت شویم، کاملاً خوشنود و راضی باشیم. علاوه بر این، این باور ما را فردی اخلاق‌گرا نشان می‌دهد که راضی به صدمه دیدن دیگران نیست. هرچه این بدبختی بیشتر لایق آن فرد باشد، خوشنودی ما توجیه‌پذیرتر خواهد بود.

ب) یکی دیگر از ویژگی‌های خوشنودی از بدبختی دیگران درمورد طبیعت و ذات ناچیز آن بدبختی است. این ویژگی به دغدغه مقایسه‌ای که در این حس وجود دارد مربوط است. مقایسه زمانی میسر است که دو طرف چندان از هم دور نباشند و به یک زمینه مقایسه‌ای یکسان مربوط باشند. به همین ترتیب، خوشنودی از بدبختی دیگران تفاوت‌های کوچک را در بر دارد. وقتی آن بدبختی شدید باشد، خوشنودی از بدبختی دیگران معمولاً به ترحم و افسوس تبدیل می‌شود. مثلاً، اینکه همسایه پرسروصدا و مزاحم ما بفهمد که همسرش به او خیانت می‌کند ممکن است با کمی خوشنودی همراه باشد؛ اما اگر دخترش به شدت بیمار شود، احتمال اینکه برای او احساس ترحم و افسوس کنیم بیشتر است. می‌توانیم قبول کنیم که در بعضی موقعیت‌ها بدبختی دیگران ممکن است سنگین باشد اما سنگین‌تر از کاری که آن فرد با ما و دیگران کرده است نمی‌تواند باشد. وقتی یک دیکتاتور ظالم به قتل می‌رسد، خیلی‌ها خوشنود می‌شوند زیرا باتوجه به اعمال ظالمانه‌ای که آن فرد در حق مردم انجام داده است، چنین قتلی واقعاً شایسته او به نظر می‌رسد.

ج) خوشنودی از بدبختی دیگران با منفعل بودن عاملی که از آن موقیت خوشنود است همراه می‌باشد. درگیری فعالانه در تضاد با قوانین رقابت عادلانه است؛ باعث می‌شود گمان رود که ما به آن فرد صدمه می‌زنیم و درنتیجه برنده واقعی آن رقابت به شمار نخواهیم رفت. همچنین ممکن است یک تعارض و تجاوز به نظر برسد؛ گرچه ممکن است آن فرد شایسته آن بدبختی یا مجازات باشد اما ما فاقد قدرت لازم برای اعمال آن هستیم. معمولاً یکی از مهمترین مسائل دخیل در خوشنودی ما در بدبختی دیگران این احساس است که شکست رقیب ما بخاطر رفتار شرورانه ما نبوده است. به گونه ای است که انگار عدالت انجام گرفته است.

بعضی افراد خوشنودی از بدبختی دیگران را نوعی سادیسم قلمداد می‌کنند با این استدلال که تفاوت بین آنها جزئی و ناچیز است و خوشنودی از بدبختی دیگران با نفرت و دشمنی همراه است. درست است که خوشنودی از بدبختی دیگران معمولاً چنین تصویر عمومی دارد اما این به تنهایی نشان دهنده موارد حاد و افراطی است. سه خصوصیت بالا از خوشنودی از بدبختی دیگران در سادیسم وجود ندارد: مجازات مستحق نیست، ناچیز نیست و ما در آن نقش فعال داریم. یک تحقیق جالب که روی عشق یکطرفه انجام گرفته است نشان می‌دهد که برخلاف کلیشه فرد امتناع کننده بعنوان کسی که سادیسم‌وار دل می‌شکند، افراد امتناع‌کننده از این تجربه لذت نمی‌برند و احساساتی منفی مثل احساس گناه و پشیمانی را تجربه می‌کنند. این افراد در اکثر رفتارهای کلامی و غیرکلامی خود سعی دارند که آسیبی که به دیگری رسانده‌اند را ناچیز جلوه دهند.

بین عشق رمانتیک که نگرشی مثبت به معشوق در بر دارد و نگرش منفی که در خوشنودی از بدبختی دیگران وجود دارد، تفاوت زیادی است. اما، وقتی بدبختی ناچیز باشد و فرد با شوخ‌طبعی که یکی از ویژگی‌های رابطه عاشقانه است، به آن بدبختی واکنش دهد، می‌تواند وجود داشته باشد. اما وقتی یک نفر سومی در کار باشد یا عاشقانه بودن رابطه برهم می‌خورد، در روابط عاشقانه تداول بیشتری پیدا می‌کند. این مورد که یک دانش‌آموز را توصیف می‌کند را در نظر بگیرید: "زمستان پارسال عاشقی داشتم که یک دوست‌دختر افتضاح داشت. چند روز بعد از اینکه دچار گلودرد بدی شده بودم، صدای آنها را وقتی پای تلفن با هم حرف می‌زدند شنیدم که آن دختر می‌گفت حالش خوب نیست و گلویش خیلی درد می‌کند. لبخندی که روی لب‌هایم نقش بست را نمی‌توانستم مخفی کنم." در موردی دیگر مریم از بی‌وفایی و خیانت سامان شوهر نادیا بسیار خوشحال شده بود زیرا نادیا قبلاً معشوقه شوهر خودش بوده است. نادیا بخاطر خیانت سامان متحمل درد و ناراحتی زیادی شده بود و مریم آن را می‌دانست؛ با این وجود، تصور می‌کرد که عدالت انجام گرفته است و ناراحتی نادیا درست مثل ناراحتی خود اوست. در چنین مواردی بدبختی دیگران بااینکه مهم و سنگین است، اما سنگین‌تر از آنچه که بوده یا بدبختی خود ما نیست. در اینجا هم مجازات کاملاً به حق بوده و به هیچ طریقی فراتر از خود جرم نبوده است.

گاهی‌اوقات درد عظیم از دست دادن یک معشوق نگرشی آسیب‌شناسانه ایجاد می‌کند که حتی می‌تواند بدتر از خوشنودی از بدبختی دیگران باشد. یک نمونه واقعی از این مردی است که همسر او مرتکب خیانت شده و درنتیجه آن، آنها از هم طلاق می‌گیرند. زن با عاشق خود ازدواج می‌کند و مدت زمان کمی بعد از آن پسری به دنیا می‌آورند. چند سال بعد که آن پسر به سرطان مبتلا می‌شود، مرد از اینکه همسر سابقش مجازات شده است احساس خوشنودی می‌کند. این یک مورد آسیب‌شناسانه است زیرا نه تنها بدبختی آن زن بسیار شدید بوده است بلکه یک بچه هم در بدبختی او درگیر شده است.

وقتی خوشنودی از بدبختی دیگران را به بدبختی‌های ناچیز و جزئی مربوط بدانیم و باور خودمان بر اجرا شدن عدالت و اینکه ما مسئول آن بدبختی نبوده‌ایم را وارد آن کنیم، این احساس از نظر اخلاقی چندان سزاوار سرزنش نخواهد بود. دید متعارف و عموم، که شدیداً خوشنودی از بدبختی دیگران را نهی می‌کند، از این دید ریشه می‌گیرد که دشمنی و سادیسم عامل اصلی این حس هستند. و می‌بینیم که این دیدگاه کاملاً اشتباه است.