افکار شما بر احساس شادی و خوشبختی نقش دارند

 عکس   افکار شما بر احساس شادی و خوشبختی نقش دارند

منتظری یک چراغ جادو پیدا کنی که با دست کشیدن روی آن, غول آرزوها خارج شود و تو را به شادی و خوشبختی برساند!

شاید هم دوست داری اکسیری بیابی تا با خوردن آن به هرچه بخواهی دست پیدا کنی…
این آرزوها هیچ وقت واقعیت پیدا نمی کنند. در ادامه به شش اشتباه رایج انسان ها درباره شادی و خوشبختی اشاره می کنیم.
قبل از هر چیز بگوییم که شادی و خوشبختی هدف نیستند که نیاز به وسیله داشته باشند؛ آنها مسیری بی انتها در زندگی هستند که انسان باید بداند چگونه در آن قدم بردارد و حرکت کند. خوشبختی نقطه پایان ندارد بلکه یک مسیر در زندگی هرکسی است.

۱-اهداف بزرگ

بعضی افراد اعتقاد دارند برای رسیدن به خوشبختی باید اهداف بزرگی در زندگی داشته باشند اما روانشناسان معتقدند مهم نیست که چه شغل یا هدفی داشته باشید؛ همین که کاری را با رضایت انجام دهید باعث خوشحالی شما می شود. شاید شما هیچ پیشرفتی که از نظر دیگران چشمگیر باشد در زندگی نداشته باشید یا هدفی که برای خود مشخص کرده اید چندان بزرگ یا ایده آل نباشد اما همین که کاری را که انجام می دهید با تلاش فراوان و رضایت کافی باشد باعث خوشحالی و در نهایت احساس خوشبختی شما می شود.

۲-خوشبختی و سرنوشت

خیلی از مردم فکر می کنند که خوشبختی تنها چیزهایی است که افراد در زندگی به دست می آورند و در واقع جزئی از سرنوشت آدم هاست؛ برای مثال ازدواج موفق, پول و یا نقل مکان به جایی جدید به معنای خوشبختی است. بدون شک مواردی مانند اینها می توانند باعث خوشحالی شوند اما نه به اندازه ای که خیلی ها فکر می کنند. خوشبخت بودن رابطه مستقیمی با این دارد که شما چگونه فکر و زندگی می کنید. خوشبختی نقطه پایان مسابقه زندگی نیست بلکه وسیله و راهی برای زندگی است.

۳-رضایت زود هنگام از شرایط

بیشتر مردم, خود را به سرعت با تغییرات مثبت در زندگی تطبیق می دهند و احساس می کنند زمانی که به اهداف خود دست پیدا کرده اند و تغییراتی در زندگی آنها ایجاد شد, به شادی و خوشبختی کامل رسیده اند اما حقیقت این است که «تطابق با موقعیت», بزرگترین مانع برای تداوم خوشحالی و خوشبختی افراد است. خانه بزرگ, ماشین جدید یا کار خوب با مزایای عالی, پیشرفت مهمی در زندگی هستند اما بعد از مدت زمان کوتاهی تکراری می شوند. چرا چنین اتفاقی می افتد؟ دلیل این اتفاق توجه انسان ها به اتفاق ها  چیزهای جدید در زندگی است؛ بعد از مدتی ماشین, خانه و کار برای شما تکراری می شوند و شما به دنبال چیزهای جدیدی می گردید. بهترین روش برای مبارزه با این اتفاق این است که از تطبیق خود با شرایط و راضی شدن از آنها جلوگیری و همیشه برای رسیدن به موقعیت بهتر, هرچند کوچک, تلاش کنید. همچنین برای عادت نکردن به هر چیزی می توانید از هر اتفاقی یک موقعیت جدید برای خود بسازید؛ حتی وقتی احساس کسالت یا بی حوصلگی دارید با تغییر دکوراسیون خانه می توانید این را تجربه کنید.

۴-توجه به احساس های منفی

گاهی اوقات احساس های منفی تاثیر بیشتری از نوع مثبت آن روی افراد دارند. تحقیقات نشان داده که مردم واکنش یکسانی به برنده شدن مبلغ اندکی در قرعه کشی بانک و گم کردن همان مبلغ ندارند؛ معمولا گم کردن تاثیر بیشتری بر روحیه فرد دارد تا به دست آوردن همان چیز. احساس های منفی تاثیرات تخریب کننده ای بر رفد دارد زیرا می داند که مشکلی وجود دارد و هرطور شده باید آن را رفع کند؛ در نقطه مقابل, احساس مثبت زمانی اتفاق می افتد که شما یا چیزی را برنده شده اید یا به احساس خوشحالی از داشتن چیزی که می خواستید, رسیده اید. زمانی که احساس های مثبت در فرد افزایش پیدا می کند, احساس های منفی شانس زیادی برای تخریب روحیه فرد و رضایت از زندگی ندارند.
با این حال احساس های مثبت نمی توانند از شما در مقابل احساس های منفی به طور کامل محافظت کنند اما می توانند تاثیر احساس هاس منفی را در طولانی مدت از بین ببرند. البته این قضیه نمی تواند در مورد افراد افسرده یا کسانی که نا هنجاری های روانی شدیدی دارند, صدق کند.

۵-فقط و فقط لذت از دنیا

بعضی از افراد فکر می کنند خوشبختی فقط و فقط مختص کسانی است که به فلسفه اذت بردن از دنیا معتقدند و بس اما خوشحالی تنها یک اتفاق بسیار خوش آیند در زندگی نیست. در حقیقت, حتی کار کوچکی مانند کمک به دیگران, برخلاف تصور افراد معتقد به فلسفه لذت از دنیا, راهی مستقیم برای ایجاد احساس خوشحالی در فرد است. معمولا بیشتر مردم وقتی به صورت داوطلبانه به فرد دیگری کمک می کنند احساس خوشحالی زیادی از این کار دارند و برخی از آنها با این کار احساس آرامش می کنند. تحقیقات پزشکان نشان داده حتی کمک مالی در حد نوشتن و دادن یک چک, فعالیت هایی را در مغز ایجاد می کند که باعث ایجاد احساس خوشایند رضایت در فرد می شود.

۶-یک راه برای همه

بسیاری از افراد تصور می کنند, یک راه برای رسیدن به خوشبختی وجود دارد که برای همه کاربرد دارد اما اگر به دنبال راه یا اکسیری جادویی برای دست یافتن به شادمانی هستید باید ناامیدتان کنیم چون چیزی وجود ندارد که بتواند همه افراد را به خوشحالی و خوشبختی برساند. حتی روشهایی که روانشناسان و مشاورین خانواده برای شاد بودن به افراد می کنند بعد از مدتی مثل یک عادت شده و فرد تلاشی برای ادامه آن نمی کند و حتی در طولانی مدت ممکن است آن را فراموش کند. در عوض نکته های کوچکی برای رسیدن به خوشبختی و احساس شادی وجود دارد که بد نیست آنها را امتحان کنید:
-فعالیت معنا داری را انتخاب کنید؛ فعالیتی که به شما احساس ترقی و موفقیت, مشارکت, خوش بینی و بخشش منتقل کند. مطمئنا زمانی که فعالیتی را انتخاب کنید که به علائق شما ربط داشته باشد موفق تر خواهید شد. همچنین این کار باعث می شود تا شما خود را با شرایط تطبیق بدهید.
-توانایی هایتان را تشخیص دهید و سعی کنید محکم در راهتان قدم بردارید تا به بهترین نتیجه برسید.
-فعالیت هایتان را از هم جدا کنید. برای رسیدن به خوشبختی باید مراقب باشید تا هیچ کاری بر دیگری تاثیر نداشته باشد و مزاحم دیگری نشود.
-زمانی که به خواسته هایتان رسیدید روی آنها تمرکز کنید تا زندگی معنادار و خوشایندی داشته باشید.

« خداوند از انسان چه می خواهد؟!...»

« خداوند از انسان چه می خواهد؟!...»

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود.

در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد

نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!!

راهنمای ساده برای پاکسازی عمیق ذهن

راهنمای ساده برای پاکسازی عمیق ذهن

آیا معمولا احساس آرامش و راحتی می کنید؟ آیا هر روز از احساس لذت و سعادت لبریزید، و اینگونه به نظر می رسد که از مشکلات و احساس غم و اندوه آزادید؟ اگر این چنین است مستقیما به قسمت نظرات بروید و اسرار خود را برای رسیدن به چنین زندگی با ما در میان بگذارید.

اما اگر همچنان مشغول خواندن این مقاله هستید شما نیز در زمره تعداد بیشمار افرادی هستید که برای رسیدن به زندگی بهتر تلاش می کنند و آرزو یک زندگی آرام و لذت بخش را دارند. البته  تا زمانی که ما در ذهنمان خود را به خاطر شکست سرزنش میکنیم و به خود میگوییم" من برای زندگی در آرامش ساخته نشده ام،" رسیدن به این آرزو شبیه یک نبرد سخت است.
ادامه نوشته

جنبه های پنهان ارتباط

جنبه های پنهان ارتباط


ارتباط چیزی فراتر از صحبت کردن و نوشتن است. بیشتر ما نمی دانیم حتی زمانی که صحبت هم نمی کنیم به روش های مختلف در حال برقراری ارتباط با دیگران هستیم. همانگونه که حیوانات اجتماعی دیگر با هم ارتباط برقرار می کنند.

گرچه برای ارتباط با دیگران خیلی مهم هستند، به ندرت در مورد این ارتباط غیر کلامی در مدرسه به ما آموزشی داده می شود. همزمان که در جامعه رشد پیدا می کنیم به صورت غیر رسمی می آموزیم که چگونه از حرکات بدن، نگاه و تغییرات اندک در تن صدا و سایر ابزارهای کمکی ارتباطی برای اصلاح و یا تاکید برآنچه که می گوییم یا انجام می دهیم، استفاده کنیم. ما این روش ها را که در فرهنگ مان وجود دارد با مشاهده دیگران و تقلید از آنها در طی سال ها یاد می گیریم.  
ادامه نوشته

10راه ساده برای ایجاد تغییر در برنامه‌ زندگی

10راه ساده برای ایجاد تغییر در برنامه‌ زندگی

هر فردی در مقطعی از زمان احساس می‌کند که برنامه‌ زندگی او دچار یکنواختی شده است. برای از بین بردن این یکنواختی نیازی به ایجاد تغییرات شگرف در زندگیتان ندارید. معمولاً ایجاد چند تغییر جزئی و کوچک در برنامه روزانه‌تان، روحیه‌تان را از این رو به آن رو می‌کند.  اینجا به 10 راهکار ساده برای ایجاد نیرویی تازه در خود و تقویت شوقتان به زندگی اشاره می‌کنیم.
ادامه نوشته

چگونه فردی اجتماعی و خوش مشرب باشیم؟

چگونه فردی اجتماعی و خوش مشرب باشیم؟

  می توانیم اجتماعی بودن را اینگونه تفسیر کنیم: کسی که در اجتماع و در دید مردم و بیشتر خارج از خانه است. چرا که بسیاری از کسانی که خیلی اجتماعی نیستند وقت خود را بیش از حد معمول در خانه به تنهایی سپری میکنند و این باعث افزایش خجالت و کمرویی آن ها می شود. بنابراین اجتماعی بودن یعنی نشان دادن خودتان به جای مخفی شدن. راهکارهای زیادی وجود دارند که می توانید برای اجتماعی شدن اتخاذ کنید. در ادامه مقاله تعدادی از بهترین آن ها برای کمک به شما ارائه شده است.
ادامه نوشته

تکنیک‌ هایی ساده برای رها شدن از انرژی منفی

تکنیک‌ هایی ساده برای رها شدن از انرژی منفی

تابحال شده گفتگویی با کسی داشته باشید که یک تا دو روز ناراحتتان کرده باشد؟ شاید کسی در زندگیتان باشد، مثل رئیستان یا یکی از اعضای خانواده که این اتفاق با او مدام تکرار می‌شود؟ در مکالمات و اتفاقات انرژی ردوبدل می‌شود و اگر این اتفاق برایتان افتاده باشد احتمالاً انرژی منفی دریافت کرده‌اید. اگر این اتفاق در دفعات مختلف با بعضی آدمها برایتان تکرار شود، این احتمال وجود دارد که آن افراد عادت به صادر کردن انرژی منفی دارند و شما هم نمی‌دانید چطور باید از شر آن انرژی منفی خلاص شوید. مخصوصاً برای آندسته از ما که حساس‌تر هستند رها کردن این انرژی منفی می‌تواند خیلی دشوار باشد
ادامه نوشته

راهکارiهایی برای رهایی از ناراحتی ها و رنج ها

راهکار برای رهایی از ناراحتی ها و رنج ها


ادکارت تاله معتقد است که ما مشکلات را خلق و از آنها حفاظت می کنیم زیرا به ما هویت می بخشند. این جمله روشن میکند که چرا ما اغلب به رنج هایمان خیلی بیشتر از قدرت تاثیرگذاریشان اهمیت می دهیم.

ما اشتباهات گذشته را بارها و بارها در ذهن مان مرور می کنیم و به حس خجالت و پشیمانی اجازه می دهیم که بر اعمال ما در زمان حال تاثیر بگذارند. به نگرانی و ناامیدی در مورد آینده می چسبیم گویی که این کار به ما قدرت می دهد. ما استرس را در ذهن و جسم مان نگه می داریم که این کار باعث ایجاد مشکلات جدی برای سلامتی مان می شود و این تنش ها را به عنوان یک چیز عادی می پذیریم.

ادامه نوشته

آغاز سال نو آغازی دوباره

آرزو دارم سالی که پیش رو داری

 آغاز

 روزهایی باشد که آرزو داری


در آغاز سال جدید
, صفحه تازه ای از زندگیمون رقم می خوره. درست مثل اینکه یه دفتر سفید با سیصد و خورده ای صفحه به دستمون می دن تا هرچی می خوایم
 روش بنویسیم.



 

پس اگر :

قلبت شکسته

دوست خوبم بهت تبریک می گم تو بزرگ شدی . راهی که خیلی ها تا 50 سالگی طی نکردن، تو همین الان بهش رسیدی. ازش استفاده کن. بزرگترین درس زندگی رو گرفتی اونو برای خودت نگهدار.

 

بیکاری

الان هزاران هزار فرصت پیش روته و می تونی انتخاب کنی که فردات رو چطور بسازی. فرصتی که خیلی ها آرزوشونه داشتن یا حداقل به عقب برمی گشتن تا مسیر زندگیشون رو تغییر بدن.

 

همسرت مزخرفه

وای خدای من! اصلا غر نزن. اگرچه بیشتر از همه خودت مقصر این اوضاعی اما این یه فرصته. خیلی از آدمای موفق جهان همسران مزخرفی داشتن که وقتی به پیروزی رسیدن یکی از دلایل موفقیتشون رو غر غرای همسرشون می دونن.

باور نداری زندگی نامه ارسطو، مولانا، پروین اعتصامی و.... رو یه ورق بزن.

 

تنهایی

توی همه دنیا خیلی از آدم ها هستن که برای اینکه یک ساعت تنها و در آرامش باشن حاضرن خیلی هزینه کنن. به قول دکتر شریعتی "همیشه روح محتاج لحظه هایی است که در آن هیچ کس نباشد."

 

بی پولی

این بهترین فرصته که مزه شیرین پولدار شدن رو بچشی. تا عطشی نباشه سیراب شدن معنایی پیدا نمی کنه . یه ذره بیشتر فکر کن.

 

تعطیلاتت بیخودی داشتی

اگر عید بهت خوش نگذشته و روزای شادی رو پشت سر نگذاشتی بهت مژده میدم چندین روز پیش روته که می تونه بهترین روزای عمرت باشه.

خوب آخه "بعد هر سختی آسانیست"

 

دلت پر از خشم و حسرته

عزیزم تبریک می گم این یعنی انرژی توی تو ذخیره شده که می تونی باهاش کوه ها رو جابجا کنی فقط باید از قدرت خشم استفاده کنی و به جای این که توی ذهنت برای خودت و دیگران دادگاه به پا کنی و مقصر رو شایسته تنبیه اعلام کنی این انرژی بی نهایت را صرف تغییر اوضاع کن. گذشته برنمی گرده اما فردا پیش روته مهربان.

 

عزیزت از دستت رفته

خسران و از دست دادن همیشه سخته اما خودت خوب می دونی که همه ما تنها میایم و تنها هم میریم. خدا رو شکر که این حقیقت تلخ رو وقتی فهمیدی که هنوز فرصت داری پس تا می شه برای فردات اندوخته جمع کن.

تو الان موظفی به جای دو نفر  شاد باشی ، لبخند بزنی و زندگی کنی.

 

چهار فصل یه نشانه است برای همه ما برای اینکه بدونیم هیچ چیزی همیشگی نیست و خدا هر روز می تونه معجزه کنه شاید امروز روز تو باشه و شاید فردا...

اینکه کسی تمام شب رو تا صبح گریه می کنه بعد یک دوش آب سرد می گیره که تو اولین روز کاریش چشماش ورم نداشته باشه و بعد صبح روز بعد برای تو از امید و آینده می گه یعنی اینکه معجزه همین جاست توی قلب ما.

دستهات رو روی زانوهات بزن که خدا اندازه توان هر کدوم از ما بهمون سختی و مصیبت می ده. تو از پسش بر می یای
 

زندگی رو سخت نگیرید...

نقش تصویرهای ذهنی در زندگی

هرفکرخوب، کلمه و عبارت دلنشین و هراحساس و عمل نیک و محبت‌آمیز، همه محمل و هدایت‌کننده وضعیت فعلی و جهت‌گیری "بودن" شما به سوی افق‌ها وچشم‌اندازهای جدید و تازه است

به عبارتی، همه تصویرسازی‌های ذهنی شما برای ایجاد ارتباط با خود و دیگران به صور مختلف؛ ابراز احساسات و کلیه ارتباطات میان‌فردی و اجتماعی، در واقع نقش‌هایی است که خودتان آگاهانه و یا ناخودآگاه برقالی شفاف وجودتان به تصویرمی‌کشید.

پس اگرامروز این گل‌ها پلاسیده، بی‌آب و رنگ و آویزانند و همه چیز بوی تکرار و کهنگی و درماندگی می‌دهد و خلاصه بدجوری یخ زده‌اید...تردید نکنید که خود نقش اول را دارید.

مراقب باشید که سریع باید یخ‌شکن‌های مناسب پیدا کنید چرا که این یخ‌ها ازنوع معمولی‌اش نیستند که به خودی خود آب شوند، باید راه‌ها و وسایلی برای ذوب‌کردنش تدارک دیده باشید که بهرحال قابل دسترسی باشند و تازه، نه تنها خودشان آب نمی‌شوند؛ بلکه با گذشت زمان، هرچه محکم‌تر شده و شکستن و ذوب‌کردن آنها سخت‌ترمی‌شود.

واقعیت این است همان قدرکه شما به رفتار و گفتارخوب و دلنشین روی می‌آورید و بیشتر بر دیدن زیبایی‌ها و لطافت‌های انسانی تاکید دارید و تحرک و پویایی‌تان را بالاتر می‌برید؛ زندگی و دنیای جدیدی در برابر شما ظاهر می‌شود که سرشاراز راه‌های متنوع برای رشد و حرکت به سوی افق‌هایی‌است که شاید قبلا غیرقابل دسترسی به نظرمی‌رسید.

می‌دانید هیچ محدودیتی برای افزایش تحرک شما نیست، زیرا هیچ محدودیتی برای آنکه شما بتوانید افکارخوب را دنبال کنید و یا با کلمات و عبارت‌های دلنشین و محبت‌آمیز صحبت کنید، وجود ندارد.

این نوع نگاه و رفتارباعث می‌شود که نه تنها بتوانید زندگی خودتان را دگرگون کنید بلکه قادرخواهید بود بررشد و پویایی زندگی دیگران نیز تاثیرجدی و قابل توجه داشته باشید.

انرژی تحرک مثبت شما، مانند سنگی که وقتی داخل آبی انداخته می‌شود و موج ایجاد می‌کند؛ سیاره ما و هرموجود زنده‌ای که درحال زندگی برروی آن است را تحت تاثیرقرارمی‌دهد. به عبارتی، هرچقدر شما به افق‌های بلندتری دست یابید، درواقع دنیایی را حرکت داده و با خودتان بالا خواهید کشید.

بنابراین نقش تصویرسازی‌های ذهنی خود را که منجربه رفتارو بیان متفاوت می‌شوند؛ جدی بگیرید تا رویدادهای زندگی آن گونه که علاقه‌مندید رخ نشان دهند.

داستان من فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی "

اگر تن به چاقوی جراح می سپردم و در عین حال الگو ی ذهنی مسبب سرطان را پاک

نمی کردم این مرض دیگر باز نمیگشت .اگر سرطان یا هر بیماری دیگری باز گردد به

اعتقاد من به این معنا نیست که انها کاملا کلکش را نکنده اندبلکه به این معناست که

بیمار به هیچ گونه دگرگونی ذهنی نپرداخته است و خود بیماردیگر بار احتمالا همان

مرض را در ناحیه ی دیگری از تن خود می افریند .

همچنین معتقدر بودم اگر می توانستم ان الگوی ذهنی را که این سرطان را افریده پاک

کنم حتی نیاز به جراحی نداشتم .پس زمان خواستم .

وقتی به پزشکان گفتم که پول جراحی را ندارم انها با اکراه به من سه ماه فرصت دادند.

بی درنگ مسئولیت شفای خود را به عهده گرفتم . هرچه برای کمک به فرایند شفای

خودم می توانستم بیابم خواندم.

به چند مغازه ی مخصوص خوراک های طبیعی ویژه ی تندرستی رفتم و هر کتابی که

درباره ی سرطان داشتند خریدم . به کتابخانه رفتم و بیشتر بررسی کردم .از بازتاب

شناسی کف پا Footreflexology و درمان روده Colon therapy که برای خود سودمند

می دانستم یاری گرفتم . گویی دقیقا به سوی افراد درست هدایت می شدم .پس از

مطالعه درباره ی بازتاب شناسی کف پا جویای یافتن درمانگر متخصص ان شدم . به

هنگام شرکت در یک سخنرانی با وجود اینکه معمولا در ردیف جلو می نشینم اینبار

مجبور شدم ردیف اخر بنشینم . دقیقه ای نگذشت که اقایی امد کنارم نشست .


حدس بزنید او کی بود ؟ درمانگر متخصص بازتاب شناسی کف پا که برای دیداری از

دیارش به این شهر امده بود . به مدت دو ماه هفته ای سه روز نزد من امد و کمکی بزرگ بود .

همچنین می دانستم که باید خود را بیشتر از گذشته دوست بدارم.

در کودکی محبت چندانی نگرفته بودم و هیچکس کاری نکرده بود تا بتوانم درباره ی خود

احساسی نیکو داشته باشم . من نیز گرایش های انها را پذیرفته بودم و مداوم درصدد

سرزنش و انتقاد از خود بودم . در واقع طبیعت ثانویم شده بود .

کارم در کلیسا به من فهمانده بود که دوست داشتن و تایید خود نه تنها اشکالی ندارد

حتی لازم و اساسی است با این حال انرا به تعویق می انداختم .

مانند رژِیمی که قرار است همیشه از فردا شروع شود .اما دیگر نمی توانستم انرا به

تعویق بیاندازم .نخست برایم دشوار بود که جلوی اینه بایستم و بگو یم : " لوئیز دوستت

دارم . واقعا دوستت دارم " هرچند بر اثر پافشاری و پشتکار در چند رویداد زندگی دریافتم

که به یمن کار با اینه وسایر تمرین ها اکنون دیگر مانند گذشته خود را سرزنش نمی

کنم . این نشانه ی پیشرفت بود .

می دانستم باید الگو های نفرت و انزجاری را که از کودکی همراه خود داشته بودم را پاک

کنم . رها کردن سرزنش برایم جنبه ای حیاتی داشت .

اری !کودکی دشوار اکنده از سو استفاده های جسمی و جنسی و ذهنی داشتم اما این

به سالیان پیش مربوط بود و نمی توانست بهانه ای باشد برای رفتاری که اکنون با خودم

دارم . من به علت عدم عفو و بخشایش داشتم تنم را با رشد و پیشرفت سرطان می

خوردم .

زمانی رسیده بود که از روی داد ها فرا می رفتم و اغاز به فهم این نکته می کردم که

تجربه ها چگونه می توانست مردمانی بیافریند

که با یک کودک چنان رفتار می کردند .

به یاری یک درمانگر خوب همه ی گذشته ها را باز گو کردم .خشم فرو خفته را با کوبیدن

بالش ها و فریاد های از ته دل رها کردم .این کار سبب شد احساس کنم پاک تر شده ام .

انگاه شروع کردم به گرد اوری تکه هایی از داستان هایی که پدر و مادرم درباره ی کودکی

خود به من گفته بودند . توانستم دور نمای بزرگتری از زندگیشان را ببینم . چون فهم من

افزایش یافت از دیدگاه انسانی بالغ نسبت به درد انها احساس شفقت و دلسوزی کردم

و سرزنشم اندک اندک از بین رفت .

وانگهی دست یاری به سوی یک متخصص تغذیه دراز کردم تا تنم را از سموم غذا های

اشغالی که در طول سال ها خورده بودم پاک کند. اموختم که خوراک نادرست و بی

فایده مسموم کننده است و بدنی مسموم می افریند . اندیشهی فاسد نیز ذهن را

مسموم می کنند . رژیم غذایی بسیار سختی به من دادند که درواقع جز سبزیجات تازه

چیزدیگری نبود . جتی ماه نخست هفته ای سه بار تنقیه با اب روده ی بزرگم را شستشو می دادند .

به هر حال جراحی نکردم و با پالایش کامل ذهنی و جسمی شش ماه پس از تشخیص

سرطان توانستم رای پزشکی را که خودم پیشاپیش از ان مطلع بودم در این باره بدست

اورم که دیگر کوچکترین ذره ای از سرطان دربدنم نیست ! winvarzeshi

اکنون از تجربه ی شخصی خود می دانستم اگر مشتاق به عوض کردن شیوه ی تفکر و

اعتقاد و عمل خود باشیم بیماری می تواند شفا پیدا کند .

گاه انچه مصیبتی بزرگ به نظر میرسد به عظیم ترین خیر و صلاح زندگیمان بدل می شود .

از این تجربه چه بسیار اموختم . به شیوه ای تازه قدر زندگی را دانستم .نگریستن به

انچه به راستی برایم مهم بودرا اغاز کردم . سرانجام تصمیم گرفتم شهربی درخت

نیویورک و هوای خفه ی انرا ترک کنم بعضی از مراجعانم اصرار داشتند که اگر انها را ترک

کنم " می میرند " و من به انها اطمینان خاطر دادم که سالی دو بار بر می گردم تا

پیشرفتشان را کنترل کنم . وانگهی تلفن که هست .پس کارو بارم را تعطیل کردم و سر

فرصت با قطار روانه ی کالیفرنیا شدم و تصمیم گرفتم کار م را در لوس انجلس اغاز کنم .




hادامه ی داستان را بعدا بخوانید Big Grin
راستی بازم نظراتتون رو در پیام خصوصی به من منتقل کنید
دوست دارم احساس کنم روی افراد تاثیر می ذاره dokhtar

داستان من فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی "

هرچند سالها پیش در کالیفرنیا به دنیا امده بودم جز مادر وخواهرم که هردو به فاصله ی

یک ساعت در حومه زندگی می کردند هیچکس را نمی شناختم. ما هرگز خانواده ای

نزدیک یا گشوده نبودیم. با این حال وقتی فهمیدم مادرم چند سال است که نابیناست و

هیچ کس این زحمت را به خود نداده که مرا مطلع کند در حیرتی نا خوشایند فرو رفتم .

خواهرم " پر مشغله تر " از این بود که بتواند مر اببیند . پس اورا به حال خود گذاشتم و

به سر وسامان دادن به زندگی تازه ام پرداختم .

کتاب کوچکم" شفای تن " در های بسیاری را به رویم گشود . به هرگونه جلسه ای که

به نهضت عصر نوین مربوط می شد می رفتم وخودرا معرفی می کردم و هر گاه مناسب

می دانستم یک نسخه ی کوچک از کتابم را تقدیم می کردم .در شش ماه نخست

مکررا به ساحل می رفتم .

می دانستم چون در کار غرق شوم کمتر فرصت اینگونه تفریحات را خواهم داشت

مراجعانم نیز اندک اندک از راه رسیدند . از من می خواستند انیجا و انجا سخنرانی کنم

و چون لس انجلس با اغوش باز مرا بخ خود پذیرفت دیگر چیز ها نیز خود به خود درست

شد.

چند سال نگذشت مه توانستم ب خانه ای زیبا و دلپذیر نقل مکان کنم .

شیوه ی تازه ی زندگی ام در لوس انجلس در قیاس با شیوه ای که با ان بار امده بودم

نمایانگر جهشی عظیم در هشیاری و اگاهی بود .

به راستی که همه چیز نرم و هموار پیش می رفت . زندگی مان چه سریع می تواند از

بیخ و بن دگرگون شود.

شبی خواهرم به من تلفن کرد . نخستین تلفن بعد از دو سال . به من گفت مادرمان که

اکنون نود ساله بود نا بینا و تقریبا ناشنوا شده و زمین خورده و پا و پشتش شکسته

است . مادرم در یک لحظه از زنی نیرومند و مستقل به کودکی درمانده و دردمند بدل

شده بود .

مادرم پشتش را و دیوار مرموز پیرامون خواهرم را شکست .

سر انجام همه ی ما ارتباط با یکدیگر را اغاز کردیم .دریافتم خواهرم نیز پشت دردی

جدی دارد که نمی گذارد درست بنشیند و راه برود . او در سکوت درد می کشید و

هرچند بی اشتها و کم غذا بود شوهرش ازبیمار ی او خبر نداشت .

مادرم پس از یک ماه بستری شدن دربیمارستان توانست به خانه برود اما دیگر قادر نبود

از خود مراقبت کند . از اینرو نزد من امد .

هرچند به فرایند زندگی اعتماد داشتم ابدا نمی دانستم چگونه می توانم از پس این کار

بر بیایم . پس به خدا گفتم : " باشد من از او مراقبت میکنم اما تو باید هم برایم کمک

بفرستی و هم پولش را ! "

به راستی برنامه ی سازگاری برای هر دوی ما بود .مادرم شنبه به خانه امد . جمعه ای

که از راه می رسید می بایست به مدت چهار روز به سانفرانسیسکو می رفتم .نمی

توانستم او را تنها بگذارم و ضمنا مجبور بودم که بروم . گفتم : " خدایا تو ترتیب این کار را

بده . من باید پیش از رفتن ادم مناسب را برای این کمک بیابم . "

پنج شنبه ادمی بی نظیر " ظاهر شد " و به خانه ما امد تا اوضاع را برای من و مادرم سر

و سامان دهد . این رویداد تاکید یکی از اعتقادات اساسی ام بود : " هرچه دانستنش

برایم لازم باشد بر من اشکار می شود . و هرچه نیاز داشته باشم به ترتیب درست

الهی در اختیارم قرار می گیرد . "

در یافتم دیگر بار زمان یاد گیری درس هایم فرا رسیده است . این فرصت به من داده

شده بود تا بسیاری از ناپاکی های دوران کودکی ام را پاک کنم .

وقتی بچه بودم مادرم نتوانسته بود از من حمایت کند . اما اکنون من می توانستم و از
او مراقبت می کردم .میان مادر و خواهرم ماجرایی تازه اغاز شد .

دست یاری دادن به خواهرم برای کمکی که از من خواسته بود نیز هماورد جویی تازه ای

بود .در یافتم هنگامی که سالها پیش مادرم را نجات دادم ................................
.........................................................................................................

داستان من فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی "

در بهار منجمی تاکید کرده بود که در پاییز رویدادی کوچک زندگی ام را عوض می کند:
این رویداد انقدر کوچک بود
که تا ماه ها بعد متوجه اش نشدم ......




کاملا تصادفی به یکی از جلسات کلیسا ی علوم دینی نیویورک رفتم . از

انجا که پیامشان برایم کاملا تازگی داشت ندایی در درونم گفت : " توجه کن " من نیز توجه کردم .

علاقه ام به مد و زیبایی روز به روز کاهش می یافت .

تا کی می توانستم مراقب دور کمر و شکل ابروانم باشم؟ از دختری که دبیرستان را رها کرده بود

و عادت به اموختن نداشت به دانشجویی حریص بدل شده بودم که تا می توانست درباره ی

مابعد الطبیعه و شفا می خواند .

کلیسای علوم دینی خانه ی تازه ام شده بود .هرچند بیشتر زندگی ام به شیوه ی معمول می

گذشت مسیر تازه ی مطالعه ام بیشتر وقتم را پر می کرد. رویداد بعدی که به خاطر می اورم این

است که سه سال بعد شایستگی احراز مقام درمانگر مجاز کلیسا را داشتم .( وسط

کلامشون ...بابا واقعا زن باهوشی بوده .به هر کاری دست زده طلا شده ..بله.ادامه داستان ...)در

امتحانش نیز قبول شدم و کارم به عنوان مشاور کلیسا اغاز شد.البته این مربوط به سالها پیش

است .

اغازی کوچک بود.

در این مدت تمرین مراقبه ی ماورایی را شروع کردم. کلیسایم تا سال بعد برنامه ی اموزشی

کشیشی نداشت . پس تصمیم گرفتم کار ویژه ای برای خودم بکنم . به مدت شش ماه به

دانشگاه بین المللی ماهاریشی در فیرفیلد در ایالت ایوا رفتم.

در ان زمان این بهترین امکان برای من بود. در سال اول هر دوشنبه صبح موضوعی تاز ه را اغاز می

کردیم . چیز هایی که تنها در باره شان شنیده بودم مانند زیست شناسی و شیمی و حتی

نظریه ی نسبیت. هر شنبه امتحان داشتیم .من مسن ترین شاگرد دانشکده بودم و به هر لحظه

اش عشق می ورزیدم .ابدا اجازه ی سیگار و مشروب یا استفاده ی مواد مخدر نداشتیم . روزی

چهار بار مراقبه می کردیم.روزی که دانشکده را ترک کردم احساس می کردم از دود سیگار فضای

فرودگاه بیهوش بر روی زمین خواهم افتاد

به محض بازگشت به نیویورک زندگیم را از سر گرفتم.چندی نگذشت که وارد برنامه ی اموزشی

کشیشی کلیسا شدم . در کلیسا و امور اجتماعی ان بسیار فعال شدم . سخنرانی در جلسات

ظهرانه و دیدن مراجعان کلیسا را اغاز کردم . بسیار سریع این کار به شغلی تمام وقت بدل شد .

ثمره ی کارم به صورت تهیه ی کتاب " شفای تن " متجلی شد (بخشی از کتاب شفای زندگی )

نخست بر ان بودم که از علل مابعد الطبیعی که سبب بیماری های جسمی می شد فهرستی

تهیه کنم .اما سر انجام کتابی کوچک شد . ان گاه سخنرانی و سفر و اداره ی کلاس های کوچک

را اغاز کردم .

و یک روز تشخیص دادند که سرطان دارم.

با در نظر گرفتن سابقه ام .: تجاوز در پنج سالگی و یک کودکی داغان چه جای تعجب که سرطان

را در ناحیه ی تناسلی خودم افریدم !

مانند هرکس دیگری که تازه به او گفته اند سرطان دارد دچار عذابی الیم شدم . با این حال به

علت تجربه ی کارم با مراجعان می دانستم که شفای ذهنی موثر است و اکنون این فرصت به من

داده شده بود تا انرا به خود اثبات کنم .هرچه باشد نویسنده ی الگو های ذهنی بودم و

می دانستم سرطان مرض نفرت و انزجاری ژرف است که برای مدتی دراز در دل نگاه داشته شده

و اخر سر تن را خورده است .

نپذیرفته بودم که مشتاقانه هرچه خشم و انزجار از" انهای " دوران کودکیم را از بین ببرم و رها

کنم . فرصت اتلاف وقت نداشتم . می بایست کاری بزرگ را به انجام می رساندم.

واژه ی علاج ناپذیر که مردمانی بیشمار را وحشتزده می کند از دیدگاه من تنها یعنی اینکه این

وضع خاص را نمی توان با وسایل بیرونی مداوا کرد . برای یافتن ان باید به درون برویم . اگر برای

خلاص شدن از شر سرطان خود را به چاقوی جراح می سپردم و ان الگوی ذهنی را که انرا افریده

بود پاک نی کردم پزشک ها انقدر لوئیز را می بریدند تا لوئیزی بر جای نماند . از این فکر خوشم

نیامد .......
........


ادامه ی داستان تا بعد

داستان من فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی "

توجه کنید که این داستان زندگی زنی است که امروزه یکی از بلند اوازه ترین رهبران

روانشناسی نهضت عصر نوین است.
.



پانزده ساله که شدم دیگر نتوانستم سو استفاده ی جنسی را تاب بیاورم و از خانه و مدرسه فرار کردم

ادامه ی داستان





کاری که به عنوان پیش خدمت در رستورا ن پیدا کردم خیلی اسانتر از کاری در حیاط

خانه به نظر میرسید.من تشنه ی عشق و محبت با کمترین حس احترام نسبت به خود

مشتاقانه تنم را در اختیار هرکس که به نظرم مهربان می امد می گذاشتم . درست روز

بعد از تولد شانزده سالگیم دختری به دنیا اوردم . احساس می کردم نگاه داشتنش

محال است ولی توانستم برای او خانه ای خوب و پر محبت پیدا کنم . زن و شوهری بی

فرزند یافتم که در ارزوی بچه می سوختند. چهاماه اخر حاملگی را در خانه ی انها گذراندم

و روزی که به بیمارستان رفتم بچه با نام خانوادگی انها به دنیا امد .

البته در چنین شرایطی نمی توانستم هرگز از مادر شدن شاد باشم و تنها ثمره اش

احساس از دست دادن وشرم و گناه بود. می بایست هرچه زودتر از شر این دوران خجلت

بار خلاص می شدم. تنها چیزی که به خاطر میاورم انگشتان بزرگ پای او بود که به طرز

عجیبی به انگشتان خودم می مانست اگر روزی ببینمش حتما او را از انگشتانپایش

خواهم شناخت . بچه پنج روزه بود که ترکش کردم .

فورا به خانه برگشتم و به مادرم که همچنان به زندگی قربانی وار ادامه میداد گفتم : "

راه بیفت . دیگر لازم نیست به این وضع ادامه بدهی . من تو را با خود می برم. " اون یز با

من امد و خواهر ده ساله ام را که همیشه عزیز دردانه ی پدر بود تنها گذاشت تا با پدرش

بماند.

پس از انکه به مادرم کمک کردم به عنوان مستخدم در هتلی کوچک کار پیدا کند و

اپارتمانی برایش دست و پا کردم تا بتواند در ان ازاد باشد و احساس راحتی کند حس

کردم همه ی تعهداتم را به انجام رسانده ام . با دختری که دوستم بود رفتم یک ماه در

شیکاگو بمانم اما سی سال ماندم و برنگشتم .

در ان روز ها به علت خشونتی که در کودکی تجربه کرده بودم و احساس بی ارزشی که

در من ایجاد شده بود مردانی به زندگی ام راه می یافتند که با من بد رفتاری می کردند و

اغلب کتکم میزدند . می توانستم مابقی زندگی ام را صرف سرزنش مردان کنم و

احتمالا هنوز نیز همان تجربه ها را داشته باشم. هرچند تدریجا به علت تجربه های

ناشی از تمرین ها و اندیشه های مثبت احترامم نسبت به خود افزایش یافت و انگونه

مردان زندگی ام را ترک کردندانها دیگر با الگوی کهنه ام که ناخوداگاه خویشتن را سزاوار

سو استفاده می دیدم جور در نمی امدند . من رفتار انها را ملامت نمی کنم زیرا اگر"

الگوی من "چیز دیگری می بود من ان مردان را به خود جذب نمی کردم.اکنون مردی که از

زنان سواستفاده می کند حتی نمی تواند بداند که زنده ام . الگوهایم دیگر چنین تجربه

ای را به سوی خود نمی کشاند.

پس از چند سال کار های سطح پایین در شیکاگو به نیویورک رفتم و خوش اقبالی اوردم

و مانکن شدم . حتی مانکنی برای طراحان بزرگ نیز نتوانست به حس احترام نسبت به

خودم چندان کمکی بکند.تنها سبب شد نسبت به خودم عیب جو تر بشوم .

نمی توانستم خود را زیبا بدانم.

سالها در شغل مانکنی کار کردم . با مردی انگلیسی و محترم و تحصیلکرده که بسیار

نازنین و دوست داشتنی بود اشنا شدم و با او ازدواج کردم و دور دنیا را با هم گشتیم . با

خانواده ی سلطنتی ملاقات کردیم . حتی در کاخ سفید شام خوردیم . با اینکه مانکن

بودم و بهترین همسر را داشتم احترامم نسبت به خود همچنان اندک بود تا سال ها بعد

که کار درونی را اغاز کردم.

یک روز پس از چهارده سال زندگی زناشویی شوهرم گفت که قصد دارد با زنی دیگر

ازدواج کند . ان هم درست زمانی که داشتم معتقد می شدم این امکان هست که چیز

های خوب دوام بیاورند. اری در هم شکستم اما زمان میگذرد. من نیز زنده ماندم . می

توانستم احساس کنم که زندگی ام در حال دگرگونی است. در بهار منجمی تاکید کرده

بود که در پاییز رویدادی کوچک زندگی ام را عوض می کند:

این رویداد انقدر کوچک بود

که تا ماه ها بعد متوجه اش نشدم ......
.....
.....


منتظر بقیه داستان باشیدcheshmak
منو از نظرات خودتون در پیام خصوصی بی بهره نذاریدfriends

۷ راه سم زدایی از ذهن و جسم

ما دائما در حال تعجیل هستیم، بدن خود را با استرس بیمار می کنیم و ذهنمان را با افکار مسموم آلوده می سازیم. راههایی که برای دفع سموم موجود است، خیلی ساده تر از ترک اعتیاد و شرکت در کلاس های پاک سازی است.

 

 

 

 

 

همه ما باید سم زدایی بدن و ذهن را در یک راستا و همگام با یکدیگر شروع کنیم. با این کار می توانید تمام سموم ناسالم را از بدن خارج کرده و سلامت روانی و جسمی خود را مجددا باز جویید.

 

 

چگونه می توان خود را پاک و با طراوت ساخت؟

۱- روزه بگیرید

گزینه های مختلفی برای روزه گرفتن وجود دارد. برنامه و زمانی را انتخاب کنید که برای شما مناسب باشد. بهتر است روزهای شلوغ کاری و یا آخر هفته هایی که همسرتان نقشه های بزرگی در سر دارد، را به این کار اختصاص ندهید. سعی کنید زمانی که روزه هستید تنها باشید، چراکه امکان دارد کمی سست و بدخو شوید.

 

 

فواید سم زدایی: بدن شما نیازمند این فرصت است که تمام سم های جمع شده در خود را تصفیه کند. کارهای متفاوتی می توان در مورد این قضیه انجام داد. اما در اکثر موارد، گزارش شده است که در افراد پس از باز کردن روزه، احساس تنبلی رخت بر میبندد و احساس پر انرژی بودن به آنها دست می دهد. روزه گرفتن متابولیسم بدن شما را بهبود می بخشد، و بدن را از سموم مختلف که شریان خونی و دستگاه گوارش را مسدود کرده اند، پاک می کند.

 

 

۲- ذهن خود را پاک کنید

به تنهایی در یک اتاق بنشینید، آرام باشید و بر روی خالی کردن ذهن خود متمرکز شوید. تصور کنید که استرس های شما توسط یک شیشه پاک کن از پنجره ذهنتان محو می شوند. مشکلات و فشارها ناپدید می گردند. خوش بین باشید و نقاط مثبت هر موقعیت را در نظر بگیرید.

 

 

فواید سم زدایی: وقتی به حال خود رها شوید، سم ها جای ثابتی در بدن و ذهن شما پیدا می کنند و احتمالا باعث بیمار کردن شما می شوند. زمانی را به خود اختصاص دهید تا انرژی از دست رفته را باز جویید و سعی کنید به هیچ وجه به افکار مسموم فکر نکنید.

 

خود را از بدی ها خالی کنید

 

۳- نفس عمیق بکشید

زمانی که تحت فشار قرار می گیرید برای چند ثانیه بر روی نفس کشیدن خود تمرکز کنید و از این طریق به خود آرامش دهید. نفس عمیق بکشید تا هوا به درون ریه هایتان وارد شود. منبسط و منقبض شدن شش های خود را احساس کنید و اکسیژن تازه را جایگزین هوای کهنه و مانده نمایید. هر موقع که می توانید بیرون بروید (به ویژه به ییلاق) تا هوای دورن ریه ها و گرایشات درونی خود را تازه کرده و طراوت بخشید.

 

 

فواید سم زدایی: تنفس عمیق و آرام سبب می شود تا میزان آدرنالین خون تا حد زیادی کاهش پیدا کنید و در زمانی که با شرایط استرس زا مواجه می شوید، راه های “مواجهه یا فرار” از مشکلات را دقیقتر تحلیل و بررسی نمایید. میزان کمی آدرنالین برای بقای حیات مفید می باشد، اما اگر مقدار زیادی از آن در بدن انباشته شود، نه تنها بدن را مسموم میکند، بلکه باعث می شود که رگ های خونی نیز آلوده شده و مسیرشان مسدود گردد.

 

 

۴- از بدن خود بیشتر مراقبت کنید

کم بخورید و از غذاهای سبک تر استفاده کنید. مصرف الکل را متوقف کنید، سیگار کشیدن را ترک نمایید و برای چند روز در رژیم غذایی خود از گوشت قرمز استفاده نکنید. از محصولا غذایی غیر شیمیایی بهره بگیرید تا سموم بدن شما زدوده شود و سیستم گوارشی بدنتان نیز از آلودگی ها پاک گردد. تا می توانید آب بنوشید؛ این کار باعث بالا رفتن ذخیره آب بدن شده، فرایند سم زدایی را تسریع می بخشد و به شما کمک میکند عادات غذایی خود را تغییر دهید. زمانی که سردرد دارید، دچار گرفتگی عضلات شده اید، و علائمی بیماری در حال افزایش است، خوب است تا پیش از مراجعه به جعبه داروها به همیوپاتی روی بیاورید.

 

 

فواید سم زدایی: زمانی که متابولیسم بدن آرام می شود، کبد بهتر کار می کند و غذا بهتر هضم می شود. زمانی که از غذاهای ناسالم استفاده نمی کنید و دستگاه گوارش مجبور نیست به تندی کار کند، خوب بالطبع احساس بهتری خواهید داشت. به چیزهایی که می خورید توجه بیشتری مبذول فرماید، چرا که از این طریق می توانید آداب غذایی خود را بهبود بخشیده و سلامت خود را تضمین کنید.

 

 

وضوح ذهنی خود را تا آخرین حد ممکن افزایش دهید

 

۵- استرس بیش از اندازه را حذف کنید

توجه خود را بر روی مسائل مهم متمرکز کنید و مسائل جزئی و افکار استرس زا به دور بیندازید. از نگرانی های بی حد و حصر به شدت دوری کنید. سعی کنید فرد مثبتی باشید و از دیدن نیمه خالی لیوان پرهیز کنید. هیچ کار دیگری از دست شما ساخته نیست جز متوقف کردن افکار مسموم و استرس زا.

 

 

فواید سم زدایی: اضطراب شما را در جای خود میخکوب میکند و ترس و وحشت بدن شما را فلج می نماید. بیشتر مواردی که ما به خاطر آن خود را نگران می کنیم، اصلا در زندگی اتفاق نمی افتند. پس بهتر است خودتان را از شر این افکار منحوس خلاص کنید.

 

۶- در مورد مشکلات خود صحبت کنید

شرایطی که با آن مواجه هستید، را درک کنید و بعد آنرا با دیگران در میان بگذارید. نگه داشتن تمام مشکلات و کاستی برای خود تنها باعث افزایش استرس می شود. اگر کسی را ندارید که با او مشورت می کنید می توانید مشکلات خود را بر روی یک کاغذ بنویسید، آنها زمانی که از دور به آنها نگاه می کنید، کمتر عذاب آور و ناراحت کننده جلوه می کنند. فرض کنید از یکی از رفقا به این دلیل که هفته گذشته دوبار پول نهار خود را به گردن شما انداخته، ناراحت هستید. زمانی که این مسئله را دقیق تر تحلیل و بررسی می نمایید، شاید یادتان بیاید که او یک ماه پیش پول یک رستوران گران قیمت را حساب کرده بود. همیشه سعی کنید قبل از حرف زدن فکر کنید، به ویژه در زمان عصبانیت.

 

 

فواید سم زدایی: رفتار و گفتار خصمانه باعث ایجاد مسمومیت و خلق محیط ناخوشایندی می شوند. اگر همه چیز را در ذهن خود تحلیل و بررسی نمایید، میتوانید تصمیم های مناسب تری اتخاذ کنید. افکار منفی واکنش ذهن شما را مختل ساخته، دستگاه گوارش را از کار می اندازد و استرس را افزایش می بخشد.

 

۷- حرکت کنید

به چشمه های آب معدنی بروید و سموم بدن خود را پاک کنید. ماساژ درمانی را شروع کنید تا فشارهای ماهیچه ای از بدن شما خارج شوند. درست تنفس کنید تا اکسیژن بیشتری در رگهای خونی شما جریان پیدا کند.

 

 

این کار زمان می خواهد

عمل پالودن ذهن و جسم امری نیست که به سرعت انجام پذیر باشد. این نکات راه حل های آنی نیستند، اما به شما کمک می کنند که گزینه های سالم تری را انتخاب کنید. اگر می خواهیم به طور جدی با عادات بد خود مبارزه کنیم، باید همیشه از تفکرات درونی، عکس العمل ها و کاستی های خود آگاه باشیم. ابتدا باید نسبت به حیطه مشکلات خود آگاه شوید و بعد برنامه های روزانه خود را با احتساب به این امر حل و فصل نمایید.

 

 

حال که آگاه شدید که سمومی در کمین جسم و ذهن شما نشسته اند، تصمیم های مناسبی نسبت به آنها اتخاذ نمایید، بی حالی و سستی را کنار بگذارید و از بروز بیماری جلوگیری کنید. به این منظور می توانید از برخی رفتارهای پالاینده و سم زدا بهره بگیرید.

 

 

منبع:مردمان

تست اجرا کنید(قسمت اول)

 

خود را بسنجید و ببینید وضعیت شما در بهره گیری از دو نیمکره چگونه است؟

نیمكره راست مغز شما فعال تر است یا نیمكره چپ؟

همان طور كه میدانید، مغز از دو نیمكره تشكیل شده است كه هر نیمه، سمت مقابل بدن را كنترل می نماید. به عنوان مثال، اگر ضایعه ای به سمت چپ مغز وارد شود، سمت راست بدن فلج می شود و متقابلاً اگر ضایعه ای در سمت راست مغز باشد، سمت چپ بدن، دچار فلج می شود. دو نیمه مغز از لحاظ بیولوژیكی، كاملاً به هم شبیه هستند و هماهنگ عمل می كنند. بررسی امواج منتشره مغز، نشان داده است كه دو نیمكره مغز در كنترل فعالیتهای بدن، بین خود، تقسیم كار كرده اند و هر نیمه، اداره كارهای به خصوصی را به عهده دارد:

نیمكره چپ: ریاضیات، زبان و ارتباط كلامی، منطق، بررسی و تجزیه و تحلیل،‌ نویسندگی و...

نیمكره راست: تصور و تجسم، شناخت رنگها، موسیقی، وزن و آهنگ، خیالات و آرزوها و...

پژوهش ها نشان داده اند افرادی كه عادت كرده اند تنها از یك نیمه مغز خود استفاده كنند به طور نسبی از طرف دیگر مغز خود استفاده نمی كنند و اگر در مواردی خاص، نیازی به ارتباط این دو نیمه با یكدیگر باشد این ارتباط با ضعف همراه است.

برای آن كه بدانید از كدام نیمكره مغزتان بیشتر استفاده میكنید كافی است به سؤالات زیر پاسخ دهید:

1- آیا خودتان را متخصص تلقی می كنید؟    الف) خیر*                  ب) بله*        ج) در برخی زمینه ها*

2- یادآوری اسم اشخاص برایتان راحت تر است یا چهره آنان؟  

الف) چهره*                   ب) اسم*                     ج) هر دو به یك اندازه*

3- در مواجهه با شكست، كدام یك از گزینه های زیر، طرز برخوردتان را بهتر نشان می دهد؟

الف) ناامید شدن، دست كشیدن از آن كار و امتحان كردن چیزی جدید* 

ب) سعی، تلاش و كوشش دوباره*                      ج) شكست، نابودكننده روح و روان است. *

4- كدام یك از صفات زیر، بیشتر از بقیه وصف حالتان است؟

الف) شهودی ودرونی*                 ب) اهل مطالعه و سنجیده*                      ج) دقیق*

5- كدام یك از گزینه های زیر بیشتر با شما همخوانی دارد؟

الف) مایلم قوانین و مقررات خاص خود را رعایت كنم *    

ب) از گردن نهادن به قوانین و مقررات راضی و شاد هستم *      

ج) گاهی اوقات، قوانین و مقررات دست و پاگیر می شوند و عصبانی ام می كنند *

6- زمانی كه دریك جلسه گفتگو یا سخنرانی حضور دارید كدامیك ازگزینه های زیر بیشتر در باره شما صدق میكند؟ 

الف) بیشتر اوقات حواسم پرت می شود و به موضوعات دیگری می اندیشم *

ب) به راحتی می توانم حواسم را روی مسأله سخنرانی متمركز نمایم *

ج) فقط اگر موضوع را جالب تلقی كنم، می توانم حواسم را روی آن متمركز كنم *

7- آیا خودتان را شخص منظمی تلقی می كنید؟    الف) به هیچ وجه*      ب) كاملاً*         ج) نسبتاً*

8- چند وقت یكبار، به دنبال حدس و گمان های شخصی خود می روید؟

الف) هروقت كه بتوانم*           ب) به ندرت*            ج) گاهی اوقات*

9- اگر یكدفعه،‌ هوس امتحان كردن یك كار و سرگرمی خلاقانه جدید مانند نقاشی یا سفالگری به سرتان بزند چه می كنید؟

 الف) آن را امتحان می كنم و به عنوان یكی از سرگرمی های بیشمار دیگرم آن را توسعه می دهم*

ب) به احتمال زیاد، فقط به آن فكر می كنم و فراتر نمی روم *

ج) چندین مرتبه آن را امتحان می كنم و بعد به سراغ سرگرمی دیگری می روم *

10- در مدرسه و دوران تحصیل،‌ سركلاس كدامیك از درسهای زیر بیشتر احساس راحتی می كردید؟

  الف) هنر*                 ب) ریاضیات*                  ج) جغرافی*





طبقه بندی: متدسیلوا (کنترل ذهن و بهره گیری از نیمکره راست مغز ابزاری برای رسیدن به خواسته ها)،

هر روز یک ساعت از وقت خود را به فکر کردن اختصاص دهید.

یک ساعت مفید از روز کاری خودتان را برای برنامه ریزی، آینده پژوهی، طراحی، تفکر و محاسبه اختصاص دهید.

اهداف خود را مرور کنید. راه کارهای متنوع را بررسی نمايید. مشکلات و مسايل را بسنجید. ایده های جدید را نگارش کنید. برای ساختن تصوری بزرگ از کسب و کارتان ذهن خود را مرتباً تمرین دهید. چگونگی انجام کارها را مستمراً به تصویر بکشید. از ذخیره های فکری و ذهنی خود بهره ببرید.

این اقدامات را همه روزه شکل دهید. این برنامه را در درون یک جدول زمانی انجام دهید. توجه کنید که این فعالیت نباید در هنگام رانندگی و یا پیاده روی صورت پذیرد. توجه کنید که در زمان استراحت هیچ گاه این کار را انجام ندهید. این اقدام نباید در حال تفکر به کارهای دیگر طراحی شود. باید این شیوه را هر چه سریع تر از خود دور سازید. هر کاری زمان و وقت خود را دارد.

تمامی ایده های جدید خود را در یک بخش مجزا در یادداشت های روزانه بنویسید و ثبت کنید.

استفاده از دانش پنهان به این روش امکان پذیر خواهد بود.

 برگرفته از نماوای زندگی

افراد موثر در زندگیتان

خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد. زندگی کنید و از حال لذت ببرید

فکر کنید و سعی کنید به سوالات زیر پاسخ دهید:

پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید؟آخرین ده بازیگر برتر اسکار را نام ببرید؟نمی توانید پاسخ دهید؟ نسبتا مشکل است، این طور نیست؟ نگران نباشید، هیچ کس این اسامی را به خاطر نمی‌آورد.

 

اما روزهای تشویق به پایان می‌رسد. نشان‌های افتخار خاک

 می‌گیرند. برندگان به زودی فراموش می‌شوند.

 

اکنون به این سوال‌ها پاسخ دهید:

 نام سه معلم خود را که در تربیت شما مؤثر بوده‌اند، بگویید؟سه نفر از دوستان خود را که در مواقع نیاز به شما کمک کردند، نام ببرید؟ افرادی که با مهربانی‌هایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیده‌اند، به یاد بیاورید؟

افرادی که به زندگی شما معنی بخشیده‌اند، ارتباطی با "ترین‌ها" ندارند، ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبرده‌اند...

آن ها همه کسانی هستند که به فکر شما هستند، مراقب شما هستند، همان‌هایی که در همه شرایط ، کنار شما می‌مانند.

 

کمی بیاندیشید. زندگی خیلی کوتاه است و شما در کدام لیست قرار دارید؟

 

به امید آنکه همیشه  کنه قلبهامان آرامگاه ابدیمان باشد و شبنم اشک بر آنجا درخشیده و رخنمایی کند

ایسنا-ارومیه

 

افکار مثبت

 

شب و روز سعی کنیم که فقط افکار مثبت را در بانک حافظه خود بگذاریم. اجازه ندهیم افکار منفی و تحقیرآمیز تبدیل به هیولاهای ذهنی شوند. سعی کنیم به یاد رویدادها و موقعیت‌های ناخوشایند نیفتیم. 

 مردم را درست بشناسیم. به یاد داشته باشیم که وجوه اشتراک مردم خیلی بیشتر از وجوه اختلاف آن‌ها است. داوریمان نسبت به افراد به دور از افراط و تفریط باشد. بدانیم که دیگران هم انسان‌هایی هستند مانند خود ما. در مورد زندگی و انسان‌های پیرامونمان نگرش معقولی داشته باشیم.

 

بسیاری از مردم سنگ بزرگ نشان می‌دهند، ولی سنگ بزرگ علامت نزدن است. کارهایی را انجام دهید که وجدانمان می‌گوید درست است. درستکاری یک قانون بسیار عملی برای کسب موفقیت است.

بگذاریم همه‌چیز درباره ما گواهی دهند به اینکه: اعتماد به نفس دارم. وقتی ایمان بیاوریم که چیزی ناممکن است، فکرمان در پی دلایلی می‌گردد که این مطلب را اثبات کند. کلمه ناممکن را از فرهنگ لغات خود خارج کنیم. ناممکن واژه ویرانگری است. فکر این کار نشدنی است.

انسان‌های بزرگ گوش کردن را به انحصار خود در می‌آورند. انسان‌های کوچک حرف زدن را به انحصار خود در می‌آورند. روزی چند بار با اندیشه‌های مثبت به خود دل و جرأت دهیم. نگرش تقدم در ارایه خدمات را در خود تقویت کنیم.

انسان خوشبخت آن کسی است که حوادث را با تبسم و اندکی دقت به علت وقوع آن قبول کند. انسان خوشبخت نمی‌شود، اگر برای خوشبختی دیگران نکوشد. اگر می‌خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بکوش، زیرا آن شادی که ما به دیگران می‌دهیم به دل ما بر می‌گردد. همیشه وقت کافی داریم، به شرط آنکه هم بخواهیم و هم درست از آن استفاده کنیم.

خوشبختی در سایه مثبت اندیشی و می شودها نمره ریاضی زندگی امان را از مشروط شدن  به قید وبندها می رهاند .........

ایسنا

خاصیت انسان ها

آدم‌های بزرگ عظمت دیگران را می‌بینند؛ آدم‌های متوسط به دنبال عظمت خود هستند و آدم‌های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می‌بینند.

 آدم‌های بزرگ درباره ایده‌ها سخن می‌گویند؛ آدم‌های متوسط درباره چیزها سخن می‌گویند و آدم‌های کوچک پشت سر دیگران سخن می‌گویند.

آدم‌های بزرگ درد دیگران را دارند؛ آدم‌های متوسط درد خودشان را دارند و آدم‌های کوچک بی‌دردند.

آدم‌های بزرگ عظمت دیگران را می‌بینند؛ آدم‌های متوسط به دنبال عظمت خود هستند و آدم‌های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می‌بینند.

آدم‌های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند؛ آدم‌های متوسط به دنبال کسب دانش هستند و آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند.

آدم‌های بزرگ به دنبال طرح پرسش‌های بی‌پاسخ هستند؛ آدم‌های متوسط پرسش‌هایی می‌پرسند که پاسخ دارد و آدم‌های کوچک می‌پندارند پاسخ همه پرسش‌ها را می‌دانند.

آدم‌های بزرگ به دنبال خلق مساله هستند؛ آدم‌های متوسط به دنبال حل مساله هستند و آدم‌های کوچک مساله ندارند.

آدم‌های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی‌گزینند؛ آدم‌های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می‌دهند و آدم‌های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می‌گیرند.

قدرت کلمات

گفتگوی مثبت با خود رمز مقابله با الفاظ منفی درمورد خودتان است.

،‌  کاملاً ثابت شده که کلمات هم قدرت دارند و همه ما از تاثیر کلمات منفی بر افکار و اعمالمان آگاه هستیم اما همین الفاظ و کلمات منفی می‌توانند بر سلامت ما هم تاثیر بد بگذارند مگر اینکه شروع کنیم وقتی می‌خواهیم در مورد خودمان حرف بزنیم از الفاظ و کلمات مثبت استفاده کنیم.

 

این کلمات منفی می‌توانند کاملاً وضعیت سلامتی، زندگی و دیدگاه شما را تغییر دهند. کافی است احساساتتان و این قدرت منفی با آن کلمات منفی ادغام شوند تا ببینید که چه فاجعه‌ای به بار می‌آورند! بله می‌توانند کاملاً سلامتی شما را به خطر بیندازند.

آشیل، نمایشنامه نویس یونان باستان، نوشته است، "کلمات پزشک ذهن بیمار هستند."

من هر روز سعی می‌کنم با بیمارانم درمورد تاثیر کلام مثبت بر وضعیت سلامتی و زندگیشان صحبت کنم. آیا تابه حال توجه کرده‌اید که کلمات چطور می‌توانند بر زندگی شما تاثیر بگذارند؟ کلماتی که بر زبان می‌آورید یا می‌شنوید چه معنا و مفهومی برایتان دارند؟ و از اینها مهمتر، کلماتی که درمورد خودتان استفاده می‌کنید چه تاثیری بر شما دارند؟

نقل قول‌های معروف

کلمات قدرت شفا، ویرانی و تغییر دنیای شما را دارند. جملات معروف زیر را خوب بخوانید و ببینید چطور این جملات توانستند دنیا را عوض کنند.

"من یک رویا دارم.."

"حقیقت این بر ما آشکار است: همه انسان ها یکسان خلق شده‌اند."

 

"تنها چیزی که باید از آن ترسید، خودِ ترس است."

نیایش

 
ای خدای مهربان، نمی دانم چه حكمتی داشته است اینكه تو با آن همه عظمت و بزرگی ات كه در مخیله هیچ كس نمی گنجد اجازه داده ای كه بنده ای ناچیز این چنین بی واسطه با تو سخن بگوید. مقام كبریایی تو كجا و بنده حقیر كجا؟ عرش اعلی كجا و زمین خاكی كجا؟ حی لایموت كجا و عبد فانی كجا؟ ذات پاك و مقدس كجا و موجود سراسر تقصیر كجا؟

اما می دانم هر چه هست تو فراتر از آنی كه عظمت لطف تو را تجسم كنم. خدایا، اگر تو اجازه نمی دادی این چنین صمیمانه و خودمانی با تو گفتگو كنم، آنگاه باید در گفتگو با چه كسی دلم را تسكین می دادم؟ به كدام رحمت بی انتها متوسل می شدم تا در مشكلات و گرفتاری های دنیا احساس نومیدی و شكست در وجودم رخنه نكند؟ كدام محرم راز را پیدا می كردم كه تمام آشكار و نهانم را بداند و آنها را به هیچ كس نگوید؟ چه پناهگاهی را می یافتم كه هرگاه مرتكب اشتباه و لغزشی می شدم، به درگاه او پناه می بردم و با خلوص دل نزد او اعتراف می كردم و طلب عفو  و رحمت؟

 خدایا تو خودت می دانی كه هرگاه من به نماز می ایستم آنچنان در افكارم غوطه ور می شوم كه گویی هزاران خدا دارم! و اما تو آنچنان به كلماتم گوش فرا می دهی كه گویا همین یك بنده را داری! نمی دانم چه سری در این نهفته است؟ اما هر چه باشد من مخلوق توام و تو كاملا بر خلقتم آگاه! تو به آنچه در وجودم آفریده ای آگاهی و من از دسترسی به انچه حكمت بالغه ات بوده، عاجز!خدایا اگر در زمان هم صحبت شدن با تو افكارم در دنیا و مادیات غوطه ور است، نه از سر این است كه من چنین خواسته ام، بلكه ناتوانی من را در درك عظمت و مقامی كه در مقابل او ایستاده ام می رساند. مقامی كه بندگان مخلصت وقتی در آن قرار می گیرند، فقط تو را می بینند و بس. چنان محو وجود تو می شوند كه كشیدن تیر را از پای خویش حس نمی كنند!می خواهم بگویم كه از اینكه اجازه دادی در شبانه روز پنج بار بدون واسطه و رو در رو با تو سخن بگویم سپاسگذارم و امیدوارم كه این نعمت عظمی را از من دریغ نكنی. می خواهم بگویم كه " لا تزق قلوبنا بعد اذ  هدیتنا"می خواهم بگویم گر چه عبادت و بندگی من در مقابل لطف و كرم تو پشیزی نمی ارزد، اما تو در "یوم یقوم الحساب" از سر لطف و كرمت با من رفتار كن، چون اگر میزان عبادات و اعمال من باشد خسر الدنیا و الاخره خواهم بود و اگر میزان بخشش تو باشد، آنگاه: رسد آدمی به جایی كه بجز خدا نداند. 

برگرفته از وبلاگ:ترنم رویش

بازی وبلاگی خاطره انگیز

سلام دوستای گلملبخند

بهترین  خاطره های زندگیتون روبرام بفرستیدتا بزارم تووبمخندهگریه

بدو تا دیرنشده منتظرتونم......اگه چند تام بود تو چند تا کامنت مفصل برام بفرستین .

خوشحالم

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

حرمت اعتبار خود را

هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن

که ما هر یک یگانه ایم

موجودی بی نظیر و بی تشابه

 

و آرمانهای خویش را

به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت

چگونه معنا می شود

 

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر

بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش

که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

 

با دم زدن در هوای گذشته

و نگرانی فرداهای نیامده

انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود

 

هر روز، همان روز را زندگی کن

و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

 

و هر گز امید از کف مده

آنگاه که چیز دیگری

برای دادن در کف داری

 

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد

که قدمهای تو باز می ایستد

و هراسی به خود را مده

از پذیرفتن این حقیقت که

هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد

تنها پیوند میان ما

خط نازک همین فاصله است

 

برخیز و بی هراس خطر کن

در هر فرصتی بیاویز

و هم بدینسان است که به مفهوم  شجاعت

دست خواهی یافت

 

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

عشق را از زندگی خویش رانده ای

عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود

و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود

پروازش ده تا که پایدار بماند

 

رؤیاهایت را فرومگذار

که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد

 

از روزهایت شتابان گذر مکن

که در التهاب این شتاب

نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش

که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

 

زندگی مسابقه نیست

زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش

که در هر گامش

ترنم خوش لحظه ها جاریست. 

### بدرود ... مانا و  پایدار  باشید.


نیروی فکر

 

نیک سیترمن جوان، کارمند فعال، پرشور و پرکار راه آهن بود که همسر و دو فرزندش را بسیار دوست می داشت.

در یکی از روزهای تابستان به کارکنان قطار اطلاع داده شد به خاطر سالروز تولد رئیس می توانند یک ساعت کارشان را زودتر تعطیل کنند.

نیک در حالی که آخرین واگن قطار را وارسی می کرد در کوپه ای که یخچال قطار بود محبوس شد.

با توجه به اطلاعاتی که داشت، می دانست که درجه حرارت این واگن زیر صفر است پس با خود اندیشید "اگر نتوانم از این جا بیرون بروم حتما" منجمد خواهم شد"

هرچند می دانست که همه کارکنان، آنجا را ترک کرده اند و کسی نیست تا به او کمک کند، اما جدا" ترسیده بود، پس آنقدر با مشت به در کوبید و فریاد کشید تا از پا افتاد.

سپس برای این که خانواده اش بدانند چه اتفاقی برای او افتاده، چاقویی پیدا کرد و روی کف چوبی واگن نوشت: "به شدت سرد است، بدنم دارد کرخت می شود، کم کم دارم به خواب می روم، اینها آخرین کلمات من هستند"...

و روز بعد، کارکنان قطار در واگن یخچال را باز کردند و با جسد بی جان نیک روبرو شدند!

... همه چیز نشان میداد که نیک در اثر انجماد جانش را از دست داده است.

اما حقیقت این بود که یخچال واگن کار نمی کرد!! و درجه حرارت یخچال در حدود 13 درجه سانتیگراد بود!

پس نیک با نیروی افکار منفی خود جانش را از دست داده بود.

                                                                                                     

آیا می دانید بزرگترین دشمن ما در این دنیا چیست؟

بزرگترین دشمن ما، ذهن بدبین و افکار منفی خودمان است.

با پرورش و تقویت افکار مثبت، به خودباوری و افزایش اعتماد به نفس خود کمک کنید.

سقراط حکیم

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده.
بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است

چرا از بدبختی و شکست دیگران خوشحال می‌شویم؟

چرا از بدبختی و شکست دیگران خوشحال می‌شویم؟

فقط موفقیت کافی نیست؛ بقیه باید شکست بخورند. -- گور وایدال (Gore Vidal)

کینه‌توزی و بدخواهی مثل بازی پوکر یا تنیس می‌ماند؛ مطمئناً با کسی که آشکارا از شما پایین‌تر باشد بازی نمی‌کنید. -- هیلد اشپیل (Hilde Spiel)

حس خوشنودی از بدبختی و شکست دیگران از نظر اخلاقی شرورانه است. معمولاً از حسادت که ازجمله گناهان است، غیرقابل‌قبول‌تر به شمار می‌رود. خوشحال شدن از بیچارگی دیگران از نظر اخلاقی ناپسندتر از این است که از شادی و خوشبختی دیگران ناراحت شوید. داشتن حس حسادت از ویژگی‌های انسان است اما لذت بردن از بدبختی دیگران خصیصه‌ای شیطانی است. لذت بردن از بدبختی دیگران یکی از بدترین خصوصیات طبیعت انسان است زیرا بسیار به ظلم و ستمگری نزدیک است. وقتی این احساس بهتر درک شود، طبیعی‌تر و قابل قبول‌تر خواهد شد.

در توصیف لذت از بدبختی دیگران دو ویژگی قابل بحث و اعتراض نیستند: خوشنودی ما و بدبختی دیگران. این خصوصیات توصیف‌کننده تضاد و تعارضی شدید بین ارزیابی مثبت ما از موقعیت و ارزیابی منفی ما از فرد دیگر است. این تعارض نشاندهنده وجود یک دغدغه مقایسه‌ای و گاهی رقابتی است. یکی از دلایل اصلی خوشنود شدن از بدبختی فردی دیگر این است که بدبختی آن فرد ممکن است به نفع ما باشد؛ مثلاً ممکن است برتری ما را شدت دهد.

کافی نیست که خوشنودی از بدبختی دیگران را با خوشنودی خود و بدبختی دیگران تعریف کنیم. سه ویژگی دیگر نیز در این زمینه درگیر هستند: الف) آن فرد شایسته آن بدبختی است، ب) آن بدبختی نسبتاً ناچیز است، و ج) ما نقشی در بدبخت شدن آن فرد نداریم.

الف) یکی از ویژگی‌های اصلی خوشنودی از بدبختی دیگران این باور است که آن فرد لایق آن بدبختی است. مثلاً وقتی در ترافیکی سنگین گرفتار شده ایم، آیا درست است که وقتی راننده‌ای از سمت راست از ما سبقت گرفته و از ما عبور کند و جلوتر افسر راهنمایی‌رانندگی او را جریمه می‌کند خوشحال شویم؟ این باور که آن فرد مستحق آن بدشانسی بوده است، نشاندهنده این تصور ماست که عدالت اجرا شده است و باعث می‌شود در موقعیتی که لازم است ناراحت شویم، کاملاً خوشنود و راضی باشیم. علاوه بر این، این باور ما را فردی اخلاق‌گرا نشان می‌دهد که راضی به صدمه دیدن دیگران نیست. هرچه این بدبختی بیشتر لایق آن فرد باشد، خوشنودی ما توجیه‌پذیرتر خواهد بود.

ب) یکی دیگر از ویژگی‌های خوشنودی از بدبختی دیگران درمورد طبیعت و ذات ناچیز آن بدبختی است. این ویژگی به دغدغه مقایسه‌ای که در این حس وجود دارد مربوط است. مقایسه زمانی میسر است که دو طرف چندان از هم دور نباشند و به یک زمینه مقایسه‌ای یکسان مربوط باشند. به همین ترتیب، خوشنودی از بدبختی دیگران تفاوت‌های کوچک را در بر دارد. وقتی آن بدبختی شدید باشد، خوشنودی از بدبختی دیگران معمولاً به ترحم و افسوس تبدیل می‌شود. مثلاً، اینکه همسایه پرسروصدا و مزاحم ما بفهمد که همسرش به او خیانت می‌کند ممکن است با کمی خوشنودی همراه باشد؛ اما اگر دخترش به شدت بیمار شود، احتمال اینکه برای او احساس ترحم و افسوس کنیم بیشتر است. می‌توانیم قبول کنیم که در بعضی موقعیت‌ها بدبختی دیگران ممکن است سنگین باشد اما سنگین‌تر از کاری که آن فرد با ما و دیگران کرده است نمی‌تواند باشد. وقتی یک دیکتاتور ظالم به قتل می‌رسد، خیلی‌ها خوشنود می‌شوند زیرا باتوجه به اعمال ظالمانه‌ای که آن فرد در حق مردم انجام داده است، چنین قتلی واقعاً شایسته او به نظر می‌رسد.

ج) خوشنودی از بدبختی دیگران با منفعل بودن عاملی که از آن موقیت خوشنود است همراه می‌باشد. درگیری فعالانه در تضاد با قوانین رقابت عادلانه است؛ باعث می‌شود گمان رود که ما به آن فرد صدمه می‌زنیم و درنتیجه برنده واقعی آن رقابت به شمار نخواهیم رفت. همچنین ممکن است یک تعارض و تجاوز به نظر برسد؛ گرچه ممکن است آن فرد شایسته آن بدبختی یا مجازات باشد اما ما فاقد قدرت لازم برای اعمال آن هستیم. معمولاً یکی از مهمترین مسائل دخیل در خوشنودی ما در بدبختی دیگران این احساس است که شکست رقیب ما بخاطر رفتار شرورانه ما نبوده است. به گونه ای است که انگار عدالت انجام گرفته است.

بعضی افراد خوشنودی از بدبختی دیگران را نوعی سادیسم قلمداد می‌کنند با این استدلال که تفاوت بین آنها جزئی و ناچیز است و خوشنودی از بدبختی دیگران با نفرت و دشمنی همراه است. درست است که خوشنودی از بدبختی دیگران معمولاً چنین تصویر عمومی دارد اما این به تنهایی نشان دهنده موارد حاد و افراطی است. سه خصوصیت بالا از خوشنودی از بدبختی دیگران در سادیسم وجود ندارد: مجازات مستحق نیست، ناچیز نیست و ما در آن نقش فعال داریم. یک تحقیق جالب که روی عشق یکطرفه انجام گرفته است نشان می‌دهد که برخلاف کلیشه فرد امتناع کننده بعنوان کسی که سادیسم‌وار دل می‌شکند، افراد امتناع‌کننده از این تجربه لذت نمی‌برند و احساساتی منفی مثل احساس گناه و پشیمانی را تجربه می‌کنند. این افراد در اکثر رفتارهای کلامی و غیرکلامی خود سعی دارند که آسیبی که به دیگری رسانده‌اند را ناچیز جلوه دهند.

بین عشق رمانتیک که نگرشی مثبت به معشوق در بر دارد و نگرش منفی که در خوشنودی از بدبختی دیگران وجود دارد، تفاوت زیادی است. اما، وقتی بدبختی ناچیز باشد و فرد با شوخ‌طبعی که یکی از ویژگی‌های رابطه عاشقانه است، به آن بدبختی واکنش دهد، می‌تواند وجود داشته باشد. اما وقتی یک نفر سومی در کار باشد یا عاشقانه بودن رابطه برهم می‌خورد، در روابط عاشقانه تداول بیشتری پیدا می‌کند. این مورد که یک دانش‌آموز را توصیف می‌کند را در نظر بگیرید: "زمستان پارسال عاشقی داشتم که یک دوست‌دختر افتضاح داشت. چند روز بعد از اینکه دچار گلودرد بدی شده بودم، صدای آنها را وقتی پای تلفن با هم حرف می‌زدند شنیدم که آن دختر می‌گفت حالش خوب نیست و گلویش خیلی درد می‌کند. لبخندی که روی لب‌هایم نقش بست را نمی‌توانستم مخفی کنم." در موردی دیگر مریم از بی‌وفایی و خیانت سامان شوهر نادیا بسیار خوشحال شده بود زیرا نادیا قبلاً معشوقه شوهر خودش بوده است. نادیا بخاطر خیانت سامان متحمل درد و ناراحتی زیادی شده بود و مریم آن را می‌دانست؛ با این وجود، تصور می‌کرد که عدالت انجام گرفته است و ناراحتی نادیا درست مثل ناراحتی خود اوست. در چنین مواردی بدبختی دیگران بااینکه مهم و سنگین است، اما سنگین‌تر از آنچه که بوده یا بدبختی خود ما نیست. در اینجا هم مجازات کاملاً به حق بوده و به هیچ طریقی فراتر از خود جرم نبوده است.

گاهی‌اوقات درد عظیم از دست دادن یک معشوق نگرشی آسیب‌شناسانه ایجاد می‌کند که حتی می‌تواند بدتر از خوشنودی از بدبختی دیگران باشد. یک نمونه واقعی از این مردی است که همسر او مرتکب خیانت شده و درنتیجه آن، آنها از هم طلاق می‌گیرند. زن با عاشق خود ازدواج می‌کند و مدت زمان کمی بعد از آن پسری به دنیا می‌آورند. چند سال بعد که آن پسر به سرطان مبتلا می‌شود، مرد از اینکه همسر سابقش مجازات شده است احساس خوشنودی می‌کند. این یک مورد آسیب‌شناسانه است زیرا نه تنها بدبختی آن زن بسیار شدید بوده است بلکه یک بچه هم در بدبختی او درگیر شده است.

وقتی خوشنودی از بدبختی دیگران را به بدبختی‌های ناچیز و جزئی مربوط بدانیم و باور خودمان بر اجرا شدن عدالت و اینکه ما مسئول آن بدبختی نبوده‌ایم را وارد آن کنیم، این احساس از نظر اخلاقی چندان سزاوار سرزنش نخواهد بود. دید متعارف و عموم، که شدیداً خوشنودی از بدبختی دیگران را نهی می‌کند، از این دید ریشه می‌گیرد که دشمنی و سادیسم عامل اصلی این حس هستند. و می‌بینیم که این دیدگاه کاملاً اشتباه است.

مهمترین نعمتی که باید امروز قدردان آن باشید

مهمترین نعمتی که باید امروز قدردان آن باشید

"داشتن احساس قدرشناسی و ابراز نکردن آن مثل کادو کردن یک هدیه و تقدیم نکردن آن می‌ماند." – ویلیام آرتور وارد (William Arthur Ward)

در دنیای پرمشغله امروز خیلی راحت می‌شود در هیاهوی رقابت‌ها گم شد و چیزهایی در زندگیمان که باید قدردان آنها باشیم را نادیده گرفت.

ما نسبت به خیلی مسائل بی‌توجه هستیم. نمی‌بینیم که این واقعیت تا چه اندازه اسرارآمیز است. آنقدر درگیر مسائل جزئی و پیش ‌پا افتاده می‌شویم که مسائل مهم زندگیمان، که خودِ زندگی است، فراموشمان می‌شود. و ازآنجاکه با زندگی یکی هستیم، خودمان و وجودمان را نادیده می‌گیریم.

زندگی، واقعیت، خوشبختی... همه در لحظه حال هستند. هیچ کجای دیگر پیدا نمی‌شوند، به همین دلیل به تنها چیزی که نیاز می باشد این است که یاد بگیریم چطور به بافت غنی و زنده لحظه حال توجه کنیم. باید از همه چیزهایی که ما را از بودن در لحظه حال دور می‌کند آگاه شویم (عمدتاً روند فکریمان). باید هوشیاری پیدا کنیم که لحظه به لحظه بدون چسبیدن به چیزی، گوش بزنگ باشد (تمرین مدیتیشن). حفظ ارتباط با لحظه حال باعث می‌شود بتوانید زیباترین جلوه های زندگی را که قبلاً قدرشان را نمی‌دانستید، ببینید.

وقتی شروع به داشتن زندگی هوشیار و آگاه می‌کنید، لحظات و افکار زیادی مثل این را تجربه خواهید کرد، "خدایا! من زنده‌ام... این چقدر شگفت ‌انگیز است!..."

بنابراین اولین چیزی که باید قدردان آن باشیم، زنده بودنمان است. می‌دانم زندگی می‌تواند واقعاً سخت باشد اما وقتی بفهمید که چقدر عالی است که فرصت تجربه این واقعیت را داشته‌ایم، همه چالش‌ها و مشکلات زندگی قابل حل می‌آیند و باعث می‌شود عمیقاً زندگی را با وجود تمام مشکلاتش قدردان باشیم.

زندگی سراسر رنج است اما زمانی توام با درد است که با نادانی زندگی کنید... وقتی برخلاف مسیر آن حرکت می‌کنید، وقتی خلاف جهت زمان حال حرکت می‌کنید. وقتی هوشیاریتان رشدی عمودی پیدا کند و بتوانید زندگی را همانطور که هست ببینید، حسی قوی پیدا خواهید کرد تا فراتر از آنچه که رنج می‌نامید بالا رود. با درک رنج می‌توانید قدر داشتن زندگی پر از نعمت و شادی را بدانید.

اگر این مقاله را می‌خوانید، پس زنده هستید... شگفت‌انگیز نیست؟ اجازه بدهید این فکر به عمق ذهنتان نفوذ کند. سعی کنید چند دقیقه را فقط از "بودن" لذت ببرید و انرژی و هوشی که با اینکار وارد بدنتان می‌شود را احساس کنید. چیزی معجزه ‌آسا است.

آلبرت انیشتین می‌گوید، زندگی کردن دو راه دارد. یکی طوریکه انگار هیچ چیز معجزه نیست. دومی طوریکه همه چیز معجزه است. انتخاب با شماست. شگفت‌انگیز نیست؟

شما قدردان چه چیزهایی هستید؟ در قسمت نظرات نعمت‌هایی که قدردان آن هستید را مطرح کنید...

ازواژه (چرا)ویا چگونه ؟

ازواژه (چرا)ویا چگونه ؟

آیا می گوئید (چرا شرایط این گونه است؟ویا اینکه می پرسید


چگونه می توانم شرایط موجود را زیباتر وعالی تر کنم؟)


فاصله این دو نوع پرسش ,فاصله جهنم تابهشت خداست.


فاصله بین خوشبختی وبدبختی انسان ها است .فاصله

فقروثزوتمنداست .فاصله یاس وامید است .


آری این گونه کیفیت زندگی شما را نوع سوالاتی تعیین

می کند که شما از خود می کنید.

اگر سوال کنید چرا همه چیز خراب است؟


همه چیز خراب می شودواگر سوال کنید چگونه است که خداوند


برای من همه چیز راخوب می خواهد ؟سراسر زندگی


شما عالی می شود واین خاصیت سوال است .هر سوال یک



سیگنال .یک فرمان به ضمیر ناخود اگاه است .حال به من بگوئید



 که چگونه ازاین به بعد مراقب سوالات روز مره خود


هستید.یک سوال یک زندگی!!!!!


ساختن جهان

به نام هستی بخش

از اینکه به وبلاگ من سر زدین خوشحالم،امیدوارم به رشد دوستانم کمک کنم و اگه سوالی داشتین حتما پاسخ میدم.

 توی  این صفحات  یه برنامه ریزی با هم  برای زندگی ،آرامش،رشد و پیشرفت و این که چه میخواهیم از زندگی و چه توقعی از خودمون داریم،از آدم های دوروبرمون و از امکاناتی که در اختیارمونه.

گفتم با هم پس اگه شما هم ایده ای دارین حتما بنویسین.با نام خودتون  میذارم.فعلا با این فایل شروع میکنم.به امید موفقیت و پیروزی

marketing

http://p30upload.com/download.php?filename=1320295372_saktan-jahan.ppt

فایلPDF ساختن جهان

          لطفا دانلود کنید