داستان من فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی "
هرچند سالها پیش در کالیفرنیا به دنیا امده بودم جز مادر وخواهرم که هردو به فاصله ی
یک ساعت در حومه زندگی می کردند هیچکس را نمی شناختم. ما هرگز خانواده ای
نزدیک یا گشوده نبودیم. با این حال وقتی فهمیدم مادرم چند سال است که نابیناست و
هیچ کس این زحمت را به خود نداده که مرا مطلع کند در حیرتی نا خوشایند فرو رفتم .
خواهرم " پر مشغله تر " از این بود که بتواند مر اببیند . پس اورا به حال خود گذاشتم و
به سر وسامان دادن به زندگی تازه ام پرداختم .
کتاب کوچکم" شفای تن " در های بسیاری را به رویم گشود . به هرگونه جلسه ای که
به نهضت عصر نوین مربوط می شد می رفتم وخودرا معرفی می کردم و هر گاه مناسب
می دانستم یک نسخه ی کوچک از کتابم را تقدیم می کردم .در شش ماه نخست
مکررا به ساحل می رفتم .
می دانستم چون در کار غرق شوم کمتر فرصت اینگونه تفریحات را خواهم داشت
مراجعانم نیز اندک اندک از راه رسیدند . از من می خواستند انیجا و انجا سخنرانی کنم
و چون لس انجلس با اغوش باز مرا بخ خود پذیرفت دیگر چیز ها نیز خود به خود درست
شد.
چند سال نگذشت مه توانستم ب خانه ای زیبا و دلپذیر نقل مکان کنم .
شیوه ی تازه ی زندگی ام در لوس انجلس در قیاس با شیوه ای که با ان بار امده بودم
نمایانگر جهشی عظیم در هشیاری و اگاهی بود .
به راستی که همه چیز نرم و هموار پیش می رفت . زندگی مان چه سریع می تواند از
بیخ و بن دگرگون شود.
شبی خواهرم به من تلفن کرد . نخستین تلفن بعد از دو سال . به من گفت مادرمان که
اکنون نود ساله بود نا بینا و تقریبا ناشنوا شده و زمین خورده و پا و پشتش شکسته
است . مادرم در یک لحظه از زنی نیرومند و مستقل به کودکی درمانده و دردمند بدل
شده بود .
مادرم پشتش را و دیوار مرموز پیرامون خواهرم را شکست .
سر انجام همه ی ما ارتباط با یکدیگر را اغاز کردیم .دریافتم خواهرم نیز پشت دردی
جدی دارد که نمی گذارد درست بنشیند و راه برود . او در سکوت درد می کشید و
هرچند بی اشتها و کم غذا بود شوهرش ازبیمار ی او خبر نداشت .
مادرم پس از یک ماه بستری شدن دربیمارستان توانست به خانه برود اما دیگر قادر نبود
از خود مراقبت کند . از اینرو نزد من امد .
هرچند به فرایند زندگی اعتماد داشتم ابدا نمی دانستم چگونه می توانم از پس این کار
بر بیایم . پس به خدا گفتم : " باشد من از او مراقبت میکنم اما تو باید هم برایم کمک
بفرستی و هم پولش را ! "
به راستی برنامه ی سازگاری برای هر دوی ما بود .مادرم شنبه به خانه امد . جمعه ای
که از راه می رسید می بایست به مدت چهار روز به سانفرانسیسکو می رفتم .نمی
توانستم او را تنها بگذارم و ضمنا مجبور بودم که بروم . گفتم : " خدایا تو ترتیب این کار را
بده . من باید پیش از رفتن ادم مناسب را برای این کمک بیابم . "
پنج شنبه ادمی بی نظیر " ظاهر شد " و به خانه ما امد تا اوضاع را برای من و مادرم سر
و سامان دهد . این رویداد تاکید یکی از اعتقادات اساسی ام بود : " هرچه دانستنش
برایم لازم باشد بر من اشکار می شود . و هرچه نیاز داشته باشم به ترتیب درست
الهی در اختیارم قرار می گیرد . "
در یافتم دیگر بار زمان یاد گیری درس هایم فرا رسیده است . این فرصت به من داده
شده بود تا بسیاری از ناپاکی های دوران کودکی ام را پاک کنم .
وقتی بچه بودم مادرم نتوانسته بود از من حمایت کند . اما اکنون من می توانستم و از
او مراقبت می کردم .میان مادر و خواهرم ماجرایی تازه اغاز شد .
دست یاری دادن به خواهرم برای کمکی که از من خواسته بود نیز هماورد جویی تازه ای
بود .در یافتم هنگامی که سالها پیش مادرم را نجات دادم ................................
.........................................................................................................
یک ساعت در حومه زندگی می کردند هیچکس را نمی شناختم. ما هرگز خانواده ای
نزدیک یا گشوده نبودیم. با این حال وقتی فهمیدم مادرم چند سال است که نابیناست و
هیچ کس این زحمت را به خود نداده که مرا مطلع کند در حیرتی نا خوشایند فرو رفتم .
خواهرم " پر مشغله تر " از این بود که بتواند مر اببیند . پس اورا به حال خود گذاشتم و
به سر وسامان دادن به زندگی تازه ام پرداختم .
کتاب کوچکم" شفای تن " در های بسیاری را به رویم گشود . به هرگونه جلسه ای که
به نهضت عصر نوین مربوط می شد می رفتم وخودرا معرفی می کردم و هر گاه مناسب
می دانستم یک نسخه ی کوچک از کتابم را تقدیم می کردم .در شش ماه نخست
مکررا به ساحل می رفتم .
می دانستم چون در کار غرق شوم کمتر فرصت اینگونه تفریحات را خواهم داشت
مراجعانم نیز اندک اندک از راه رسیدند . از من می خواستند انیجا و انجا سخنرانی کنم
و چون لس انجلس با اغوش باز مرا بخ خود پذیرفت دیگر چیز ها نیز خود به خود درست
شد.
چند سال نگذشت مه توانستم ب خانه ای زیبا و دلپذیر نقل مکان کنم .
شیوه ی تازه ی زندگی ام در لوس انجلس در قیاس با شیوه ای که با ان بار امده بودم
نمایانگر جهشی عظیم در هشیاری و اگاهی بود .
به راستی که همه چیز نرم و هموار پیش می رفت . زندگی مان چه سریع می تواند از
بیخ و بن دگرگون شود.
شبی خواهرم به من تلفن کرد . نخستین تلفن بعد از دو سال . به من گفت مادرمان که
اکنون نود ساله بود نا بینا و تقریبا ناشنوا شده و زمین خورده و پا و پشتش شکسته
است . مادرم در یک لحظه از زنی نیرومند و مستقل به کودکی درمانده و دردمند بدل
شده بود .
مادرم پشتش را و دیوار مرموز پیرامون خواهرم را شکست .
سر انجام همه ی ما ارتباط با یکدیگر را اغاز کردیم .دریافتم خواهرم نیز پشت دردی
جدی دارد که نمی گذارد درست بنشیند و راه برود . او در سکوت درد می کشید و
هرچند بی اشتها و کم غذا بود شوهرش ازبیمار ی او خبر نداشت .
مادرم پس از یک ماه بستری شدن دربیمارستان توانست به خانه برود اما دیگر قادر نبود
از خود مراقبت کند . از اینرو نزد من امد .
هرچند به فرایند زندگی اعتماد داشتم ابدا نمی دانستم چگونه می توانم از پس این کار
بر بیایم . پس به خدا گفتم : " باشد من از او مراقبت میکنم اما تو باید هم برایم کمک
بفرستی و هم پولش را ! "
به راستی برنامه ی سازگاری برای هر دوی ما بود .مادرم شنبه به خانه امد . جمعه ای
که از راه می رسید می بایست به مدت چهار روز به سانفرانسیسکو می رفتم .نمی
توانستم او را تنها بگذارم و ضمنا مجبور بودم که بروم . گفتم : " خدایا تو ترتیب این کار را
بده . من باید پیش از رفتن ادم مناسب را برای این کمک بیابم . "
پنج شنبه ادمی بی نظیر " ظاهر شد " و به خانه ما امد تا اوضاع را برای من و مادرم سر
و سامان دهد . این رویداد تاکید یکی از اعتقادات اساسی ام بود : " هرچه دانستنش
برایم لازم باشد بر من اشکار می شود . و هرچه نیاز داشته باشم به ترتیب درست
الهی در اختیارم قرار می گیرد . "
در یافتم دیگر بار زمان یاد گیری درس هایم فرا رسیده است . این فرصت به من داده
شده بود تا بسیاری از ناپاکی های دوران کودکی ام را پاک کنم .
وقتی بچه بودم مادرم نتوانسته بود از من حمایت کند . اما اکنون من می توانستم و از
او مراقبت می کردم .میان مادر و خواهرم ماجرایی تازه اغاز شد .
دست یاری دادن به خواهرم برای کمکی که از من خواسته بود نیز هماورد جویی تازه ای
بود .در یافتم هنگامی که سالها پیش مادرم را نجات دادم ................................
.........................................................................................................
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۱/۱۰ ساعت 19:8 توسط mona
|
اگر می خواهی چیزی را به دست آوری