داستان من فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی " همه ی ما یگانه ایم "
فصل شانزدهم از کتاب شفای زندگی
" همه ی ما یگانه ایم "
" ایا می توانید درباره ی کودکی خود مختصرا برایم صحبت کنید ؟ "
این را از مراجعانی بسیار خواسته ام. نیازی نیست همه ی جزییات را بشنوم. میخواهم الگویی
کلی به دست اورم تا بدانم از کجا امده اند.اگر اکنون مشکلاتی دارند الگوهایی که این مشکلات را
افریده اند مدت ها پیش اغاز شده اند.
دختر بچه ای هیجده ماهه بودم که پدر و مادرم از هم جدا شدند . این خاطره
چندان دردناک نیست . خاطره ی وحشتناک ازانجا شروع شد که مادرم به عنوان خدمتکاری
شبانه روزی تصمیم گرفت کار کند و مرا در پانسیون گذاشت . ماجرا چنین است که من سه هفته
بی وقفه می گریستم . مراقبانم از پس گریه هام بر نمیامدند . مادرم مجبور شد مرا از شبانه
روزی دراورد و ترتیبی دیگر بدهد اینکه او چگونه توانست یک تنه هم پدر باشد و هم مادر امروز
تحسین و اعجاب مرا برمی انگیزد .ان روز ها تنها چیزی که می فهمیدم این بود که همه ی توجه و
مهر و محبتی را که نثارم میشد از دست داده بودم .
هرگز نفهمیدم که مادرم ناپدریم ام را دوست داشت یا ازدواج کرد تا برای ما
خانه و کاشانه ای بسازد .درهرصورت کار درستی نبود.این مرد در اروپا و به شیوه ای بسیار
المانی و خشن بزرگ شده بود و جز جانور خویی راه دیگری برای اداره ی خانواده نیاموخته بود .
مادرم خواهرم را باردار شد . در سال 1930 گرفتار تورم و کسادی عمومی بازار شدیم و خود را در
خانه ای خشونت بار یافتیم. در این هنگام پنج ساله بودم .
برای افزایش چاشنی داستان باید بگویم که در همین زمان بود که پیرمردی
کریه المنظر که همسایه ی ما بود به من تجاوز کرد. معاینه ی پزشک را به روشنی به یاد
میاورم .همچنین دادگاهی را که ستاره اول و شاهدش بودم . مرد به پانزده سال زندان محکوم
شد و یکریز به من می گفتند " تقصیر خودت بود " از اینرو سال های سال را در این ترس
گذراندم که اگر از زندان ازاد شود به سراغم میاید و از اینکه اینقدر وحشتناک بوده ام که او را به
زندان انداخته ام پدرم را در می اورد .بیشتر کودکی ام به تحمل سو
استفاده های جسمی و جنسی و تقلا و مشقت گذشت . تصویری که از خود داشتم چنان حقیر
بود که هیچ کارم اسان پیش نمی رفت. این الگو را در دنیای برون نیز اشکار می کردم.
در کلاس چهارم رویدادی پیش امد که نمایانگر گویای زندگی ان روز های من
است .روزی در مدرسه جشنی بر پا بودو میبایست چند کیک میان ما تقسیم می شد.جز من
بیشتر بچه های این مدرسه از خانواده های مرفه طبقه ی متوسط بودند. من لباسی فقیرانه ب
تن داشتم و با موهایی که به شکلی کوتاه شده بود که انگار کاسه ای را روی سرم برگردانده
بودند و کفش های سیاه نوک برگشته و بوی سی رخامی که مجبور بودم هر رزو برای دفع انگل
بخورم .ما هیچوقت کیک نمی خوردیم.استطاعتش را نداشتیم . پیرزن همسایه ای داشتیم که
هفته ای ده سنت به من میداد ویک دلار برای تولدم و یک دلار برای کریسمس . ده سنت صرف
کمک به بودجه ی خانواده می شد و یک دلار صرف خرید لباس سالانه ام از حراجی .
بله ان روز در مدرسه جشنی داشتیم و انقدر کیک زیا د بود که وقتی داشتند انرا
می بریدند بعضی از بچه هایی که تقریبا هر روز کیک می خوردند دو سه تکه گرفتند . عاقبت که
معلم جلوی من ایستاد و البته من اخرین نفر بودم حتی یک تکه کیک هم نمانده بود.
اکنون میبینم " اعتقاد راسخم " به اینکه استحقاق هیچ چیز را نداشتم مرا در اخر خط قرار داده
بود و بی کیک گذاشت .
پانزده ساله که شدم دیگر نتوانستم سو استفاده ی جنسی را تاب بیاورم و از خانه و مدرسه فرار
کردم....................
...............
ادامه ی داستان تا بعد
اگر می خواهی چیزی را به دست آوری