خاطره بازی
با تشکر از دوستانی که تو این بازی شرکت کردند.
جامع بزرگی
یه معلم دلسوز و زحمتکش از خاطرات مدرسه اش میگوید:
تمام لحظات عمر خاطره است. به خصوص با دانش آموزان
بی ریا ،پاک و معصوم.گفتم برای تدریس فردا گونیا بیاورید.
یکی گفت اجازه گونی چه جنسی باشد؟
دوست عزیزم بانوی بهمن ماه:
خب خاطره که زیاد ولی بهترین خاطره من برمیگرده به کنکورم..
خونه خواهرم بودم قرار بود سر ساعت اعلام نتایج از تو نت ببینه ..خودم دل نگاه کردن نداشتم ..بعد اومد و باناراحتی گفت قبول نشدی منم از خودم مطمئن بودم قبول میشم وقتی گفت نشدی خیلی تعجب کردم خلاصه زدم زیر گریه حدود یه 5 دقیقه ای که گریه کردم دیدم خواهرم داره میخنده میگه شوخی کردم قبول شدی .گفتم باور نمیکنم .گفت خودت بیا ببین .وقتی دیدم قبول شدم دوباره گریه کردم ولی گریه ی شوق بود و با اون گریه اولی زمین تا آسمون فرق میکرد..
اونروز خیلی خوشحال بودم چون نتیجه زحمتام رو دیدم
دوستی به نام امین :
خاطره اولین روز مدرسه
" توی کلاس نشسته بودیم . کمی ترس و نگاه محافظه کارانه به ههمه جا. معلم بچه ها و پای تخته سیاه. " لوح " ها که نقاشی بودن کنار تخته نصب شده بود. من از فضای سنگین کلاس کمی ترسیده بودم و فکر میکردم باید یک ساعت توی کلاس بنشینم و تکون نخورم.فکر میکردم تحمل این فضا خیلی سخت باید باشه تا اینکه یکی از بچه ها گفت آقا اجازه؟ ما میتونیم بریم دستشویی؟
معلم اجازه داد و رفت
و من خوشحال شدم که بابا فضا اونقدر هم خشک و سنگین نیست و میشه رفت بیرون. این خوشحالی وصف ناشدنی ست..
دوست عزیزی به این نام "دل من" :
خاطرات خوب آدما بیشتر مال زمان کودکیشونه .. چون آدم تو اون سن و سال هیچ تجربه سخت و ناخوشایندی از زندگی نداره .. یادمه اون وقتا که خیلی کوچولو بودم به هوای ایری و بهاری خیلی علاقه داشتم ... وقتی نزدیک نوروز می شد دیگه از شدت خوشی نمیدونستم چیکار کنم .. همش بازی .. خنده و شادی .. برنامه های تلویزیون خیلی قشنگ و جذاب بود .. با برادر و خواهرام همش برنامه کودک نگاه میکردیم .. البته اون زمانا تکالیف خیلی زیادی توی مدرسه بهمون می دادن که انجام بدیم .. مثلا از اول تا جایی از کتاب رو که خونده بودیم رو بایستی 10 مرتبه می نوشتیم .. تمام کتابها همینطوری بود .. فارسی .. ریاضی .. علوم .. حالا ببین چقد مشکل بود .. ولی باز این باعث نمیشد از نوروزمون لذت نبریم .. اون وقتا بارون هم زیاد می بارید .. یادمه وقتی ابرها رعد و برق می زدن .. جلوی نورش می ایستادیم تا نورش بهمون بخوره .. می گفتیم خدا داره ازمون عکس میگیره .. 


اگر می خواهی چیزی را به دست آوری